کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

اینجا تکه هایی از لحظات زندگی باشکوهی را می خوانید که لطف "کریمانه" شامل حالش شده است ...

و سوره کوثر پیش از اینکه یک اجتماعی نویس باشد، یک "جهادی نویس" بوده و هست و خواهد بود ...

******************************
معتقدم هر بزرگواری که وارد "کریمانه" میشود، فقط بواسطه ی خدای حضرت زهرا س و خوش روزی بودن او است.

******************************
لطفا هنگام درج نظر ، تنها درمورد همان پست صحبت بفرمایید و از نظراتی با محتوای "به روزم" ، "سر بزنید" ، "منتظر شما هستم" جداً خودداری کنید. زیرا نه تنها تایید نخواهد شد بلکه حال نویسنده را نیز میگیرد.

******************************
اینجا دیانت و سیاست به هم تنیده است. اما این، لزوما به این معنا نیست که پیرامون مباحث سیاسی کشور پست جداگانه گذاشته شود و به بحث و نظر پرداخته شود. چشم ها را باید شست!

******************************
هرگونه برداشت، کپی از مطالب، استفاده از قسمت یا تمام متن، تحت هر عنوان، حتی بدون ذکر منبع، نه تنها حلال و مجاز می باشد، بلکه بعنوان نویسنده ی حقیقی و حقوقی مطلب، نشر دهندگان نوشته ها رو در ثواب نگارش آن ها شریک میکنم.

******************************
وبلاگ های خوبی که ببینم، بدون اطلاع و تقاضای لینک متقابل، به پیوندهای "کریمانه" اضافه میکنم.

******************************
تقریبا بالای 95 درصد از مطالب این وبلاگ ، تولیدی است و در هیچ جای فضای مجازی قابل جستجو نیست. این را نه از برای خودبزرگ بینی و غرور، که برای توجه و تعمق متفاوت و ویژه در پست ها نسبت به سایر نوشته های فضای مجازی، میگویم.

******************************
از رسالت های این وبلاگ، تبدیل مفاهیم سنگین و غیر قابل هضم فقهی که مربوط به سال ها و حتی سده ی گذشته و چیزی دور از زبان امروز جامعه ی ماست، به زبانی همگانی و مشترک است که بشدت کار سخت و دشواری بوده و امثال علامه مطهری میطلبد.


******************************
و حرف حساب: آیت الله فاضل ره فرمودند:
" 50 سال است دارم اسلام می‌خوانم. بگذار خلاصه‌اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده. به‌جای مستحبات تا می‌توانی به کار مردم برس. کار مردم را راه بیانداز.اگر قیامت کسی ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود..."

******************************
کانال تلگرامی ما : karimaneha@

یازهرا س.

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

جهادی نوشت (12)

جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۲۹ ب.ظ

اردوی زیارتی مشهد مقدس (3)


ساعت ده و نیم داخل حسینیه ای که تازه استقرار پیدا کردیم، سفره صبحونه(چایی شیرین و خامه و مربا) پهن میکنیم و همه دور هم میشنیم. هرچند نون داغ و خامه ی پرچرب تازه از یه لبنیاتی حرفه ای گرفتیم، اما هیچ چیز بیشتر از تماشای جمال دلربای "سینی چایی" برای اهالی خوشحال کننده نیست!  ینی این بندگان خدا جهاد کردن یه 28 ساعت کامل بدون چایی توی اتوبوس سر کردن! 

خدایی خیلی خسته راهیم اما کسی حتی فکر خواب هم به سرش نمیزنه.  

هرکس از مرد و زن و جوون و پیر، منو می بینه، با آه و ناله به اسم کوچیک خطابم میکنه که: "پس چی شد؟ چرا نمیریم حرم  ؟!" میگم: "الهی که من قربون اون دلای منتظرتون برم.  چشم. یکم صبر کنین. نماز ظهر بخونیم، میریم."

نماز جماعت دسته جمعی ظهر اول اردو رو توی حسینیه میخونیم. اونم به اقامت دوست نازنینم، مولوی جهانگیر حشمتی که مدت هاست حضرت زهرا سلام الله علیها دلش رو به زیور تشیع ، آراسته کردند. (وبلاگ حشمتی رو اینجا بخونید.) نمازمون عجیب به دلم میچسبه. شاید بخاطر احساس آرامش خاصیه که در کنار بچه ها دارم. ذکر قنوت جمع مون، همایش شکوفایی دلنشین ترین واژگان عبادی دنیاست.


بعد نماز ، دل تو دل هیشکی نیست.  خود من از بقیه بدتر؛ سخنرانی افتتاحیه اردو رو شروع میکنم.

خانم ها پرده قسمت خواهران رو کنار میزنن تا همه بتونن حین صحبت ها، خودم رو  هم ببینن. خوشامد کوتاهی میگم و مختصرا برنامه ها و هدف اردو رو توضیح میدم. همون اوایل صحبت ها، محبت تک تک بچه های روستای سوم که تا حالا همدیگه رو ندیدیم ، به دلم میفته و این رو به فال نیک میگیرم.  یکی دوتا حدیث در آداب زیارت اضافه میکنم و از همه حتی خسته ترها میخوام با دسته جمعیت همراه باشن. سعی میکنم بیشتر از این ، طفلیا رو منتظر نذارم و زودتر خانمها رو با بچه های کوچیک قبل از آقایون دم در حاضر کنیم تا بلافاصله راهی حرم بشیم. پسرا ، جلودار مسیر و اهالی در کنار خانواده شون، میوندار و من و سیدمحمد هم انتهای جمعیت زائران پیاده ، وظیفه جمع کردن دسته بسمت حرم رو داریم. 

شیطنت های بچه ها توی مسیر حسینیه تا حرم، خودش یک پروژه است! از این پروژه اکتفا میکنم به ثریا  که هر لحظه از شدت شیطنت یا در آستانه ی نقش زمین شدن بود یا از شدت محو شدن تو بازار و خیابونا ، میرفت تو دیوار! اگرم حالتی غیر از این دوتا داشت، اونم، یک ریززززز توی گوش گوهر جیرجیر میکرد و دوتایی میزدن زیر خنده!

اما یه چیزی که خیلی اذیتم کرد و دومین حالگیری شدید اردو بود، سوال یکی از مردم رهگذر نزدیک حرم بود که وقتی دسته ی شیک و شکیل مون رو دید، با لحن بدی ازم پرسید: "آقا ببخشید! اینها فقیرای پاکستانی ان؟"  شونه هام از خستگی می افتن. همه ی خشم و عصبانیتم رو می ریزم توی زبونم: "نه عزیزم! این بزرگوارا نه هم مشرب شمان نه هموطن شما! شیعیان و اهل تسنن بلوچستان هستند که هزینه سفرشون رو هم کامل پرداخت کردند! شما چی؟ راستش به برادران معتاد شبیهی!  " برجکش که پایین میاد و جلوی خانم همراهش، چیزی از هویت اش باقی نمیمونه، آروم ادامه میدم: "مطمئن باش اگر فقط یک نفر از این بچه ها، اون سوال مزخرفت رو شنیده بود، برخورد دیگه ای میکردم. عزیزم یاد بگیر درمورد انسان مقدسی که علی بن موسی به محضرش طلبیده، بلند فکر نکنی!" بنده خدا عذرخواهی میکنه و طلب حلالیت. دست میدیم و جدا میشیم. 

تا خودم رو به جلوی دسته برسونم، همه رسیدن حرم و در حال گشت خادمین ان. با یک چشمک به خادم ورودی میفهمونم کنار گشتن، یک قلقلک چاق و چله هم به بچه ها بده.  پسرا با خنده وارد صحن میشن و دقایقی بعد، فصل قشنگ وصال فرا میرسه. همگی رو به گنبد و ضریح، حلقه میزنیم: 

" اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی ...  آقا از راه دوری اومدیم به پابوست...خیلی آبروداری کردی ما رم طلبیدی ... من که حتی فکرشم نمیکردم بازم این گنبد و گلدسته و کبوترا ... باز این صحن و حوض قشنگت ... "


امیرحسین واقعا مداح باصفاییه. (شاید آینده امیرحسین کوچولو باشه). با وجود اینکه حتی یکبارم منطقه نیومده ، ولی چقدر خوب توی این حلقه ی ورودی صحن، از حال دل همه مون خبر داره و چقدر رک و قشنگ از ته قلب مون با آقا حرف میزنه. حالم از بقیه بهتر نیست؛ آسمون چشمام بارونی بارونیه. اصصصلا دلم نمیخواد خودم رو نگه دارم؛ حتی اون لحظه ای که خدیجه برمیگرده و توی زمزمه ی یا رضای زوار ، چشم های خیس معلم با چشم های خیس شاگرد اول گره میخوره.  این، قطعا یک نگاه نیست! دایرة المعارف حرف های شیرین و شنیدنی ماست که روزی به بهترین و مستعدترین دخترم قول اردویی رو دادم که هیچ وقت به عملی شدنش، حتی فکر نمی کردم. حالا .. امروز ... حرم ... من و همه ی روستا ... کمی بعد من می مونم و گنبدی که باهام حرف میزنه: "یادت نره! همه کاره ماییم. " و من:

الان وقت تماشاست. اشک های صورتم رو به بدنم میکشم و نگاه تارم رو از سنگفرش میگیرم. غرق در حال و هوای قشنگ هرکدوم از بچه هایی میشم که به توفیق بزرگ اون ها، منم امروز خودم رو بین زائرای خاص امام رئوف می بینم. اردو حتی یک روحانی نداشت ؛ اما حالا می فهمم که این دل های گرم و باصفا اصلا نیازی به طلبه نداشته تا اماده تر بشه.

- برای نیم ساعت همه تون وقت یک زیارت کوتاه دارین. خوش اومدید زائرای امام رضا.  یادتون باشه خیلیییییامون دلشون اینجا بود ولی نتونستن با ما بیان. نکنه یادتون بره دعاشون کنید. برای منم دعا کنید ... خوش بحال دل همه مون  ... برید از صحن انقلاب ، پنجره فولاد و سقاخونه و ... .

با بدرقه کردن اهالی به حرم، نوبت خودم میرسه که یک دل سیر خلوت کنم با بغض ها و حرف هایی که دو سال آزگارررر برای امام رئوف آماده کرده بودم تا یه چنین روزی کف صحن بریزم.

حالا این منم که تک تک کلمات پست بغض نوشت، جلوی چشمام میاد. بغض همه کسایی که اگر برای این زیارت بزرگ، دست شون رو به جیب مبارک می بردند و فقط بیرون میاوردن، با خرده پولی که در اثر بیرون اومدن دست از کنار جیب شون روی زمین می ریخت، من یک سال ِ تماممممم، اردوی مشهد می بردم و میاوردم! فکر و تصور همه ی حرف هایی که حتی همین روزهای اردو هم پشت سرمه. همه ی سنگ انداختن ها و تخریب کردن های نزدیک ترین ها و حتی دوست ترین ها.

اما صفحه بدستای مهربون یک امام رئوف ورق میخوره. دسته ی جمعیت دخترها رو که توی حرم می بینم ، آروم پلک هامو می بندم و برای همیشه، جای همه ی بغض هامو به شیرینی دویـدن های دخترام توی صحن و سرای حرم میدم. چشم هامو باز میکنم. مسلم با یک لیوان آب از سقاخونه بالا سرم واستاده. شیرین ترین آب این روزهای عمرم رو یک نفس سر میکشم و این بار استثناءا میگم: "سلام بر لب تشنه ات یا مسلم..."

حسینیه ، با همه ی تمیزی و بزرگی اش، دو تا مشکل اساسی داره. یکی اینکه حمام و دستشویی مشترک و فقط دو تاست و دومی اینکه از سه شبی که مشهد هستیم (شب چهارشنبه و شب پنج شنبه و شب جمعه) ، دو شب: اول و آخر ، باید یک طبقه ی حسینیه رو بدلیل تلاقی با برنامه های از پیش تعیین شده ی حسینیه خالی کنیم و بمدت سه چهار ساعت با کشیدن پرده ، حسینیه رو دو قسمت کنیم و همه توی یک طبقه جمع بشیم. نکته ی قشنگش این بود که این دو مشکل با همکاری همگی ، همون روز اول حل و از لیست مشکلات خارج شد. 

روز اول، برنامه ها رو خیلی سنگین نچیدیم. بیشتر وقت مون، صرف شناخت همدیگه شد. بجز برگزاری یک حلقه، بمدت یک ساعت هم در قسمت برادران و هم خواهران ، در باقی وقت همه ی مهمونا در اختیار خودشون بودن و اکثرا سعی کردن نظافتی کوتاه داشته باشن و زودتر استراحت کنن. فضای گرم و نرم حسینیه، فجیعاً وسوسه ام میکنه تا یک خواب راحت بعد از چندروز استرس و بی خوابی داشته باشم ، اما تب کردن عجیب و لرزکردن های بی سابقه ی مادرم توی خونه هوش از سرم میبره. هرطور شده از گروه اجازه میگیرم تا امشب رو استثناءاً خونه باشم. وقتی یک لیوان آب پرتقال تازه برای مادر میگیرم ، تازه کمی از خستگیام رفع میشه. 

صبح بعد از نماز، حس خواب ندارم. چون امروز برنامه ها خیلی متنوع و پر ریسکه: صبح سینما ، ظهر پارک کوهسنگی و گشت و گذار، عصر حرم و شب، جشن میلاد امام حسن عسکری علیه السلام. حالا بعد از یک استراحت خوب، نه تنها خودم بلکه با یک نیروی تازه نفس ، قراره به حسینیه اضافه بشم. خواهر کوچیکم ، امروز میخواد اولین تجربه کار فرهنگی زندگی اش رو تجربه کنه. این، اصلی ترین فرع اردوی امسال از نظر منه. همیشه نیروسازی یکی از مهم ترین بخش های کار تربیتی و فرهنگیه. 

ساعت 6 و نیم وارد حسینیه میشیم. بعد از توصیه های فراوون، خواهرم به طبقه دوم و تیم فرهنگی خواهران ملحق و ازم جدا میشه. توی سالن طبقه ی آقایون، بمحض ورود با صدای عجیب "خرررررررروپف"ِ ملت روبرو میشم. ترس برم میداره. انگار دارن رجز میخونن برای جنگ!  یعنی فکر نمیکردم اینقدر خسته باشن. به بچه های کادر میسپرم تا صبحونه (نون و پنبر و خرما و چایی شیرینتمام و کمال آماده نشده ، کسی رو بیدار نکنن تا حتی یک دقیقه هم که شده مهمونامون بیشتر بخوابن. بالا سر خواب شیرین و راحت بچه ها قدم میزنم و گاهی هم می بوسم شون. توی همین حال، حس میکنم یه چیزی کمه اما نمیدونم چی. به دلم بد افتاده و احساس میکنم روز سختی پیش روم باشه. دلشوره ی بی رحمی میفته به جونم؛ هرچند سعی میکنم به خودم مسلط باشم و همه چیز رو طبیعی نشون بدم اما کیه که ندونه پشت خنده هام، یه دلواپسی بزرگ قایم شده و اون ... .


ادامه دارد ...


------------------------------------

* عشق نوشت: آیا شده بال و پرت افتاده باشد؟ / مانند برگی ، پیکرت افتاده باشد؟
آیا شده در سن و سال کودکی ات / جایی ببینی مادرت .......... افتاده باشد؟
آیا شده در لحظه های آخرینت / چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد ...

  • ۹۳/۱۱/۲۴
  • ۶۱۸ نمایش
  • سوره کوثر

نظرات (۲۷)

خدا قوت 
نظر دادن راجع به این سفر مشهد سخت شده برام...نمیدونم چرا...

از اون سوالی که اون آقا پرسیده بود خیلی ناراحت شدم...هر چند تلنگر خوبی بود برا من و کلا حالم گرفت.

برا نگرانی آخرشم چیزط به ذهنم اومد که امیدوارم اشتباه باشه...

یا زهرا س
پاسخ:
من خودم بقدری ناراحت شدم که رعایت خانمی که کنارش ایستاده بود رو هم نکردم.

چه معنی داره آدم هرچی به ذهنش سوال شد رو بپرسه!؟ 

این که حال من چقدر از سوالش بد شد رو نمی دونم. اما میدونم شخصیت اش اونجا پودر شد! هنوز که هنوزه غصه دارم که چرا اینقدر آروم از کنار قصه رد شدم. هرچند جواب و لحن دیگه هم، چیزی رو حل نمیکرد.
سلام ...
چندروزی هست منتظر پسته اردوی  زیارتی مشهد3 هستم 
بالاخره آمدید و نوشتیدازاین لحظه های شیرین ...
خوشا به سعادت اون زائران امام رضا که خوده آقا اونها را دعوتشون کرد 
ولی ماچی آقا ؟آقا ما دلتنگت هستیم آقا ما دلمون برات تنگ شده 
پس کی مارا دعوت می کنید آقا !
میدونم بنده پاک و خالص نیستم و شایدم ارزش آمدن به پابوست را ندارم ولی آقا 
دلم برات تنگ شده ...
از کریمانه میخوام برام دعا کنه که منم دعوت بشم به مشهدالرضا...
واقع اشک ریختم بابت این پست..
مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید ..
التماس دعای فراوان ...

پاسخ:
چه دل پری ...

این دل چطوری تا حالا از امام حسن یک مشهد نگرفته؟!
اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی
پاسخ:
دعای شاگردنماها بالا نمیره. حالا صلوات خاصه بفرست شما!
از ورودی مشهد تا حسینیه چقدر طول کشید! فکر کنم یک هفته ای شد!
البته همون روز هم که تو حسینیه منتظر رسیدن بچها بودیم، انتظارمون همینقدر طولانی بود. دوباره همه خاطرات خوشش تکرار میشه برامون. این هم از کرم کریم اهل بیته!
از خواهر گرامی تون حتماحلالیت بطلبید. اذیتشون کردیم.
پاسخ:
معصومه رو که اذیت کردین!

خواهر منم که میگین اذیت شون کردین!

میشه لطفا یه کارگروه تشکیل بشه ببینم نیروهای خواهران من، دقیقا کدوم یکی از افراد اردو رو بدون آزار و اذیت گذاشتند!؟ :|
اوه خدای من 
چطور ممکنه.این پست ۲۲ بهمن اینجا باشه و من ۲۵ ام ببینم
روزی چند دفعه اینجا رو چک میکنم
جل الخالق




بعد اون همه دوندگی و انتظار و... خیلی زود نرسوندین به روز دوم?
شاید از گفتن این هم مثل پخش هفتگی پشیمون بشم.
با جزٸیات بیشتری بگین
بذارین تو ثانیه ها باهاتون شریک بشیم.که البته نمیشیم
خوندن کی بود مانند بودن
پاسخ:
اوه خدای من :)) 
درستش کردم. خب هر پست دو سه روز نوشتنش طول میکشه.

بعدم ببینید دیگه من که نمیتونم تک تک جزئیات رو به زیبایی لحظات روی کاغذ صفحه وب بیارم.
شمام در حد یک سری گزاره های شبیه به واقعیت ، میتونید شریک این ثانیه های من باشید. همین.
توی عکس اون کوچولیی که داره کف دستشو تو قنوت تمیز میکنه کیه? 
پاسخ:
از بچه های روستای سومه. فکر کنم وحید یا حامد.

شب آخر هم برامون شعبده بازی کرد! خودکار از وسط تراول رد میکرد و از عطر، دود درمیاورد!
بسم الله...

سلام علیکم....


یادش بخیر٬منو دخترام٬کوچه ی سرشور٬از سر کوچه تا انتهاش اینقدر باهم میگفتیم و میخندیدیم که اصلا بچه هام حواسشون ب مغازه ها نبود٬بعضی مواقعم اینقدر حال معنوی پیدا میکردن خودشون که گویی رو زمین قدم نمیزدن و تو آسمونا بودن....


کلا دسته جمعی حرکت کردن خیلی نگاههارو جلب میکنه...حقش بدتر از اینا بوده اونیکه این حرف مزخرف رو گفته...
پاسخ:
سلام شاگرد. 

یادم نمیاد از خاطره ی دخترات چیزی نوشته باشی!

بلهههه و خداوند "وجدان" آفرید!
قبول باشه
پاسخ:
مردم میان پست رو میخونن.. حالشو می برن..
زورشون میاد چارجمله بنویسن به نویسنده انرژی بدن..

مدیونی اگه فک کنی منظورم تویی!
سلام

تورو خدا زود به زود بنویسید
پاسخ:
سلام

بالاخره بشینید با آیدی رهگذر کنار بیاید. زود به زود یا سریالی و هفتگی؟ :)
آه استاد...

نوشتن از این فرشته های زمینی لیاقت میخواد‌‌‌‌٬که از بنده ی حقیر سلب شد...

پاسخ:
بی لیاقتی و بی توفیقی تو دست کسی نیست ... دست خودته.

من جای تو بودم همه تلاشم رو میکردم که دوباره ، رزق نوشتن بهم بدن.
  • همسر سید علی ...
  • با سلام 
    چرا از سوال اون مرد ناراحت شدید ؟ و تند جوابش رو دادید ؟
    پاسخ:
    سلام. وقت و عاقبت شما بخیر.

    چون آدم ها حق ندارند بر اساس ظاهر دیگران ، شخصیت شون رو قضاوت کنند.
    چون بچه های من هرچند پوست شون سفید نیست، هرچند سبزه اند، هرچند وضع پوشاک شون مثل شهری ها نیست ، اما کسی حق نداره با کمترین لحن تحقیری ، حتی اسم شون رو صدا بزنه ؛ چه برسه با مقایسه کردن های از روی شکمی!

    کافی بود چند دقیقه فقط باهاشون همقدم بشه و خودش اصالت شون رو بپرسه، روستاشون ، شغل شون ، هنراشون ، ... .
    تلاشم بی فایده بود...

    قلمم پیششون مونده تا ادب بشم..‌‌...


    پاسخ:
    :( 

    چه بلایی سرت اومده بچه؟ چرا اینجوری شدی؟
    خبری از اون سرحالی و شور و نشاطت نیست که نیست!
    سلام مجدد
    بالاخره بروز شد این صفحه. خدا به وقتتون برکت بده.
    اصلا ما اگه ملت رو اذیت نکنیم که روزمون شب نمیشه! خب اون روز خواهر گرامی تون بهترین گزینه بودن! 
    وقتی رهگذر میگن که لحظه به لحظه اش رو بنویسین بهشون حق میدم. بنده که اونجا بودم هم دلم میخاست یکبار دیگه حداقل بخونم اون روز رو.
    بچه ها از من پرسیدن چرا همه فکر میکنن ما از پاکستان اومدیم؟ گفتم اخه از کشورای اطراف زیاد میان مشهد. شاید بخاطر شباهت لباس تون گفتن. اونموقع نمی دونستم که چطور از بچها پرسیده شده که اهل پاکستانن یا نه؟ وگرنه یه جور دیگه ای جواب بچه ها رو میدادم!!!!
    پاسخ:
    بچه هام مظلومن... عین خودم...
    این دو سه روز گذشته اتفاقی برام رخ داد که واقعاااااااااااا فهمیدم مظلومم... بی اغراق.

    بزرگوار! 
    شما یک افشاگری مختصر از بهترین گزینه هایی که در این چند روز اردو، هدف اذیت کردن قرار دادید به من ارائه کنید.
    هرچند احتمالا با ذیق وقت و کمبود جوهر و کاغذ روبرو خواهید شد!
    شاگرد نما هم که باشیم، لابد دعایی شامل حالمون شده.

    پاسخ:
    در کریمانه شاگردنمایی جرمه!
    لطفا اینجا مرتکب جرایم قانونی نشید. با تشکر

    سلام
    البته که بقول ایشون که الان کامنتشون رو پیداکردم و خوندم بافاصله بهتره و تشنه ترمیشی
    ولی دیروز برخلاف پست های قبل حال و هوام ...
    طوری بودم که با خوندن پست دلم میخواست تا تهش بخونم حتی اگه صد صفحه بود

    خیلی خیلی التماس دعا دارم
    دعاکنید آقا از بدی ما بگذرن و راه بدن یه بار دیگه ...
    برای اولین بار که رفتم درک نکردم حیف حیف حیف ...

    پاسخ:
    البته بیشتر از اینکه هفته ای یکبار بشه ، به حال خودم بستگی داره. به قلم، به مشهد ، ...

    ان شاءالله روزی تون.
  • همسر سید علی ...
  • هرچقدر فکر می کنم 
    همه اینها دلیل بر ناراحتی و جواب تند نمی شه ...
    به هرحال اون آدم هم زائر امام رضا بوده ...
    و خب سوالش هم پرت و دور از ذهن نبوده ...
    چون مردم غیور سیستان و بلوچستانی ما خیلی شبیه پاکستانی ها هستند ... مثل مردم غیور خوزستانی ما  که خیلی شبیه عراقی ها هستند ...

    پاسخ:
    همون مردم غیور خوزستانی هم اگه کسی بهشون با لحن تحقیرآمیز بگه: شبیه فقیر بیچاره های عراقی هستین! من با زانو میرم تو چشش!

    سوال ، آدابی داره خانم فاطمه. شما که دیگه استادید خودتون.
  • حسرت به دل...
  • سلام خادم گروه...خداقوت...
    یادمه روزدوم اردو با دختراتون که اون سه دخترای من شده بودن (و الانم هروقم مخام درموردشون باکسی صحبت کنم میگم دخترام، ببخشید صاحب شدم)توپارک حلقه داشتیم و بعدش هم با خدیجه وعایشه توپارک قدم میزدیم و عکس میگرفتیم که یهو یکی از اقایون محترم که فک کنم هشتادسالی سن داشت بهم گفت:خانم خداقوت اینا فقیرای پاکستانین که اومدن اینجا!!!اونجا من فقط گفتم نخییییرولی چشمای خدیجه خیلی چیزارو به اون اقا فهموند..باخدیجه رفتیم نماز وبعدش اومدیم با بقیه بچه ها عکس بگیریم که یه خانم تقریبا پنجاه ساله از خواست برم پیشش وبهم گفت اینااز پاکستان اومدن؟؟؟یه نگاه بهشون کردم وگفتم نه خانم ایرانین...این دفعه اندازه قبلی سختم نبود..بی معرفتی شاخ ودم نداره اینکه ما ندونیم هموطنای ما درچه حالین سقف بیمعرفتیه...
    وقتی سه روز پیش  قسمت سوم رو خوندم خیلی ناراحت شدم توقع داشتم جای عصبی شدن با یه جمله خوب اقارو متوجه اشتباهشون میکردید....نه با تنش...بعضی آدما فقط جاهل اند شاید اصلا به ذهنشم نرسیده مه این یه توهینه....
      التماس دعا....
    پاسخ:
    سلام. ممنون. یه تشکر از عنوان خطاب زیباتون. 

    اگر واقعا برای بچه ها یک مادر دلسوز هستید (زبانی و بیشتر عملی)، شمام میتونید افتخار داشتن چنین بچه هایی رو به خودتون بدید. چون این ها بچه های حضرت زهران.

    یه موقع از شما از روی جهل سوالی میشه و طرف به قول شما به ذهنشم نمیرسه که این یه توهینه ، شما هم از روی آگاهی بخشی ، روشنگری میکنید. (مثل کاری که شما با خانم پنجاه ساله کردید و من با چند آقای هفتاد ساله)
    اما یه موقع از روی تمسخر و با زبان کنایه و از روی خودبزرگ بینی ، یه نفر فقر یا ظاهر ساده شما رو وسیله تکه پراکنی های خودش قرار میده ؛ اینجا بنظرم موضع آگاهی بخشی سودی نداره. بلکه نیاز به برخورد و مقابله و عدم بی تفاوتیه. 

    اوهوم؟!
    خسته نباشی

    ولی برادر اگه ناراحت نمیشی یه نکته ی خواهرانه
    نمیدونم شرایط اونجا و حال و هوای شما و اون آقا موقع سئوالش چطور بوده ولی به هر حال انتظار چنین جوابی رو از شما نداشتم پودر کردن شخصیت یه شیعه و زائر دیگه ی امام رضا؟
    حس مثبتی نیست بهتر از اینا و موثرتر میشد جواب داد احتمالا زیادی خسته و داغون بودی
    کاش این تیکه رو از خاطرات حذف کنید تاثیر خوبی نداره اون همه زحمت و تلاش شما - هدف پاک و زیباتون رفتارهای زیباتری رو میطلبه 
    پاسخ:
    ناراحت که نمیشم.

    اما پاسخ کامنت قبلی رو اینجا خدمت تون میگم. 

    اگر بازهم نکته ای بعد از خوندن پاسخ من داشتید ، حتما بگید.
  • ...................................................................................................
  • وقتی درهیاهوی ادمیان که زنده بودن  را به زندگی کردن ترجیح میدهند زندگی میکنیم هممون هم برای عقب نیفتادن از ماراتن نامرد دنیاهمرنگ میشویم ...دنیای فرشتگان زمینی دور میشود از ذهنمان 
    خیلی اتفاقی گذر به اینجا فتاد همین 
    پاسخ:
    خوش اومدید.
    سلام

    کاش میشد فهمید بچه ها به امام چی گفتن و امام در جواب؟

     راسی نگفتین سینما چه فیلمی رو پرده بود؟ و..چی شد
    پاسخ:
    سلام
    واقعا کاش که میشد... حیف که تو دل بچه ها نبودیم...
    .
    .
    .
    .
    .
    هرچند من همه حرف های بچه ها رو از خودشون پرسیدم :))

    عه! سینما رو که نمیتونم بگم. 
    قسمت بعدی لو میره. 
    اصرار نکنید. رشوه هم کسی توی خصوصی نده.
    شما یک سریال بجای حساسش میرسه میرید به کارگردان بگید توروخدا زودتر پخش کن؟! 
    خودتون رو کنترل کنید.
    اینقدرم جو ندید.
    آرامش خودتونم حفظ کنین. دهع!

    (ستاد سرکوب کردن احساسات مخاطبین- حراست کریمانه!)
  • دلتنگ کربلا
  • سلام حضرت دلبر سلام قرص قمر 
    زمین که هیچ خبر نیست از اسمان چه خبر .......
    .کریمانه با نوای رضوی ملکوتی تر میشود ...
    سلام بر داداش ارجمند
    تقبل الله
    ذخیره دنیا واخرتت
    امید که هیچ وقت این فرصتها ازتون گرفته نشه

    پاسخ:
    سلام خانم زارعی

    چه عجب. چشم کریمانه روشن خانم معلم.

    الهی آمین. ممنون از دعای خوب تون برام.
    :) بچه


    چقدر بدم میومد سنمو میزدین تو سرم‌‌‌...

    شورونشاطم که رفته هیچ خودمم دارم خودمو از دست میدم...

    شمام که بیخیال این شاگرد دومتون شدین...

    دعا کنید..

    جهادی که میرید به این فرشته های ناز و معصوم بگید برای ما که اسیر دنیا شدیم دعا کنن(این ی خط رو با اشکای حلقه زده تو چشمام نوشتم)

    یازهراس
    پاسخ:
    ببین شاگرد تو خودت خوب میدونی من حرفی واسه تو ندارم.

    تو هم وقتت رو اینجا با من تلف نکن. 

    اینجا بیابون و خاکه. مال ما دیوونه هاست ...

    برو یک جا که دلت رو شفا بدن...

    خداقوت سرباز گمنام امام زمان

     خیلی حرفها دارم اما گاهی اوقات کلام عاجزست از بیان احساس واقعی م

    وقتی مبیینم که یه نفر تا چه حد خالصانه میتونه در خدمت افرادی قرار بگیره بدون هیچ گونه توقعی و تنها توقعش اینکه که امام حسن ش یه نگاه به اون بندازه.از خودم خجالت میکشم و حس غبطه بر من غلبه میکنه.

    کاش ما هم میتوانستیم همانند شما تا این حد موجبات خوشحالی مولایمان میشدیم

    پاسخ:
    ببین غریبه ی آَشنا. 

    این کامنت اگه یه ذره بیشتر اغراق میداشت، بی شک بجای تایید، حذف میشد!

    آدماهیی هستند که خوبند

    خوب بودن به خوردشان رفته

    آمده اند که مهر بیاورند

    نه جنسیتشان مهم است نه عقایدشان

    نه سن شان نه تحصیلاتشان

    مهم این است که با دل شان راحتند

    صاف و روراست می آیند توی زندگیت

    یه توقف میکنند به پهنای یک عمرت

    و می روند......و سالها هم که نبینی شان

    باز یه جوری انگار با تو مانده اند....

    تقدیم به دوستان ماندگار

  • خاموش مانده ایم...
  • سلام

    پست آخر نیست چرا ؟

    مشتاق بودیم که ببینیم نتیجه ی این بحث به کجا میکشه...

    چون خودمان هنوز به نتیجه نرسیدیم...

    کاش میگذاشتید می موند پست آخرتون.

    پاسخ:
    سلام.

    بعد از خاطرات مشهد میاد ان شاءالله.
    مردمو با ما مقایسه نکن حاجی
    خودت که میدونی چی میگم
    برای انرژی راههای دیگه ای هم هست اگر مایل باشید!
    پاسخ:
    میدونم که چی میگی :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">