کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

اینجا تکه هایی از لحظات زندگی باشکوهی را می خوانید که لطف "کریمانه" شامل حالش شده است ...

و سوره کوثر پیش از اینکه یک اجتماعی نویس باشد، یک "جهادی نویس" بوده و هست و خواهد بود ...

******************************
معتقدم هر بزرگواری که وارد "کریمانه" میشود، فقط بواسطه ی خدای حضرت زهرا س و خوش روزی بودن او است.

******************************
لطفا هنگام درج نظر ، تنها درمورد همان پست صحبت بفرمایید و از نظراتی با محتوای "به روزم" ، "سر بزنید" ، "منتظر شما هستم" جداً خودداری کنید. زیرا نه تنها تایید نخواهد شد بلکه حال نویسنده را نیز میگیرد.

******************************
اینجا دیانت و سیاست به هم تنیده است. اما این، لزوما به این معنا نیست که پیرامون مباحث سیاسی کشور پست جداگانه گذاشته شود و به بحث و نظر پرداخته شود. چشم ها را باید شست!

******************************
هرگونه برداشت، کپی از مطالب، استفاده از قسمت یا تمام متن، تحت هر عنوان، حتی بدون ذکر منبع، نه تنها حلال و مجاز می باشد، بلکه بعنوان نویسنده ی حقیقی و حقوقی مطلب، نشر دهندگان نوشته ها رو در ثواب نگارش آن ها شریک میکنم.

******************************
وبلاگ های خوبی که ببینم، بدون اطلاع و تقاضای لینک متقابل، به پیوندهای "کریمانه" اضافه میکنم.

******************************
تقریبا بالای 95 درصد از مطالب این وبلاگ ، تولیدی است و در هیچ جای فضای مجازی قابل جستجو نیست. این را نه از برای خودبزرگ بینی و غرور، که برای توجه و تعمق متفاوت و ویژه در پست ها نسبت به سایر نوشته های فضای مجازی، میگویم.

******************************
از رسالت های این وبلاگ، تبدیل مفاهیم سنگین و غیر قابل هضم فقهی که مربوط به سال ها و حتی سده ی گذشته و چیزی دور از زبان امروز جامعه ی ماست، به زبانی همگانی و مشترک است که بشدت کار سخت و دشواری بوده و امثال علامه مطهری میطلبد.


******************************
و حرف حساب: آیت الله فاضل ره فرمودند:
" 50 سال است دارم اسلام می‌خوانم. بگذار خلاصه‌اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده. به‌جای مستحبات تا می‌توانی به کار مردم برس. کار مردم را راه بیانداز.اگر قیامت کسی ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود..."

******************************
کانال تلگرامی ما : karimaneha@

یازهرا س.

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

... ما همه ی افق های انسانیت را در شهدا تجربه کردیم.

ما ایثار را دیدیم که چگونه تمثل می‌یابد؛ 

عشق را هم، امید را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، کرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم،

و همه‌ی آنچه را که دیگران جز در مقام لفظ نشنیدند، ما به چشم دیدیم.

ما دیدیم که چگونه کرامات انسانی در عرصه‌ی مبارزه به فعلیت می‌رسند. ما معنای جهاد اصغر و اکبر را درک کردیم.

ما فرشتگان را دیدیم که چه سان عروج و نزول دارند. ما عرش را دیدیم.

ما زمزمه‌ی جویبارهای بهشت را شنیدیم. از مائده‌های بهشتی تناول کردیم و بر سر سفره‌ی حضرت ابراهیم نشستیم.

ما در رکاب امام حسین جنگیدیم. ما بی‌وفایی کوفیان را جبران کردیم... 


 ما وارث انبیا هستیم و غایات الهی آفرینش انسان در وجود ماست که معنا می‌یابد.

ما از مرگ نمی‌ترسیم، که مرگ ما شهادت است و شهادت، حیات عندالرب.

عقل‌های محجوب به آیینه‌های قیراندود فطرت بشر غربی چگونه خواهند توانست که معنای حیات عندالرب را دریابند؟

حیات عندالرب، نقطه‌ی پایانی معراج بشریت است که به آن جز با شهادت دست نمی‌توان یافت.

ماییم که بار تاریخ را بر دوش گرفته‌ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم.

خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است.

یا فالق الاصباح، ما را در راهی که اینچنین عاشقانه در پیش گرفته‌ایم یاری فرما ...


((( سید شهیدان اهل قلم )))

-----------------------------

* هیچ متنی از این زیباتر از شهید نخوندم و هیچ صوتی از این شیواتر ازش نشنیدم و با هیچ احساسی از این بیشتر، زندگی نکردم. چقدر جهادی زیباست ... واقعا حرف های دلم رو با صدای سیدمرتضی میشنوم... چقدر با آوینی زندگی کردن، خاصه... چه قدر ابن پست بوی حضرت زهرا س گرفت...

** نود و چهارتون فاطمی تر از همیشه. التماس دعای جهادی.

*** عشق نوشت: یادم نمی رود که همه داد می زدند: 
"طوری لگد بزن که علی ع بی پسر شود ..." 

  • ۸ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۴۵
  • ۵۰۵ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (15)

۱۴
اسفند

چرا رفتی ... چرا ...؟


هعععععععی ....

دلم برا خودت و فاطمه ات تنگ شده. کاملا بی دلیل!

-------------------------------------

* برای یک جهادگر: اینجا

** عشق نوشت: چرا رفتی ... چرا؟! من بی قرارم / به سر سودای آغوش تو دارم ...

  • ۷ نظر
  • ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۱۵
  • ۴۲۲ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (14)

۰۹
اسفند

اردوی زیارتی مشهد مقدس (5)


در عالم خواب می بینم حضرت آقا مشرف شدند حسینیه. بدون هیچ تشریفات! یک حلقه کوچیک و جمع وجور: من، رهبرم و دو سه نفر از بچه ها.  هرچند حضور آقا خییییلی برام خوشحال کننده است، اما اصلا تعجب نمیکنم. انگار توقع نگاه شون رو داشتم. کلام حضرت ماه به علامت سوال پرسش ِ: "خب جوان ها. چه کارها کردید؟" که میرسه، نگاه شون با نگاهم گره میخوره. شروع میکنم جوگیرانه از گفتن فعالیت هام. 

- بمدت دوسال ، فلان مسئولیت دانشجویی داشتم که بحث فرهنگی چند دانشگاه رو پیگیر بودیم. 

حضرت آقا باابروهای بالا انداخته پاسخ میدن: "من، این رو نیاز نمی دیدم." 

خیس عرق میشم. دوباره خودم رو توی جملاتم تیتر میکنم. 

- پنج سال بصورت جدی طرح صالحین و بینش مطهر و تدریس معارف اسلامی رو بعهده دارم. 

- خب این ها که حداقل وظیفه شما بوده. مطالعه ی خوب، مباحثه ی خوب و تدریس خوب. اما ... 

خشکم میزنه. باورم نمیشه رهبرم از من میپرسه چه کردی و من هرچی میگم، می بینم کارای من، دلش رو تاحالا شاد نکرده. دوباره هررررررررچی تو ذهنم میاد رو میگم، اما آقا با حزن و اندوه سردی، ابراز نارضایتی میکنن. بغض میکنم. مثل قماربازی که هرچی داشته باخته، ذکر امام حسن علیه السلام برمیدارم و در آخرین تلاشم میگم: "آقا دیگه هرکار نکردم، یه اردوی مشهد اوردم از بلوچستان. شیعه و سنی. فقط هم سعی کردم فضای دوستی و وحدت باشه. همون وحدتی که شما مدنظرتونه.  به اسم تون قسم یک تنه و تنها با هزار جور سرعت گیر اخلاقی و اعتقادی جنگیدم تا امروز این صدوده نفر به برکت انقلاب اسلامی، زیر پرچم امام حسن علیه السلام دور هم جمع شدن ..." 

هنوز جمله ام تموم نشده، آقا میگن: "آفرین... احسنت... چه کار خوبی! ". اشک و خنده ام قاطی میشه. مثل ناامیدی که آخرین شانس اش، آبروشو خریده، سرم رو پایین میندازم و میزنم زیر گریه. از خواب بیدار میشم با صورت خیس. سال ها منتظر این خواب بودم. دورتادور خودم رو می بینم که سکوت شیرینی فراگرفته.  اشک هامو به بدنم میکشم و آماده ی نماز میشم.

روز آخر، برنامه اصلی مون فقط بازاره. از هشت صبح خانم ها بسمت بازار مرکزی مشهد میرن. انگار دنیا رو بهشون دادن! اصن یه وضعی. طوریکه در کثرت مغازه ها، بتدریج در افق محو میشن. با پسرا راه میفتیم توی بازار. اول پاساژ فیروزه و محصولات فرهنگی روز کشور رو می بینیم. یه نفر چفیه میخره و یه نفر تی شرت عکس آقا. بقیه هم با سعید عاکف در ملک اعظم دیدار میکنیم. بعد میایم توی مغازه های اطراف تا میرسیم به یک مغازه ی تووووپ! 

- ببینید پسرا آدما دو دسته ان. یکی اونا که ذرت مکزیکی دوست دارن که آدمایی فوق العاده مهربون و کاردرستن. مثل من. یکی هم دسته ای که دوست ندارن که اینا بسیار آدمای خطرناکی ان و دوری ازشون توصیه میشه!

- ذرت مکزیکی چی هست؟ 


پسرا توی اولین نگاه، به چشم یه چیز وحشتناک بهش خیره میشن. به تعداد چهارنفر مون قاشق میگیرم. همه با حالت: میان جلو و اما بمحض برداشتن اولین قاشق، سه تایی شون با قیافه های:  و  و  از محل حادثه دور میشن. بعدها کاشف بعمل اومد طفلیا معده هاشون اصلا سازگاری نداشت با قارچ و سس و ذرت. این بود که زحمت نوش جان کردنش رو خود مظلومم به تنهایی کشیدم. 

ظهر ، بعد از ناهار بچه ها میرن داخل آشپزخونه و دوباره شروع میکنن به ظرف شستن. یعنی اینها اشک آشپزخونه رو با تریپ گذشت و ایثارشون درآوردن. دیگه دلم نمیاد این عکس رو ازشون نگیرم. حسین، احمد و مسلم واقعا هرکدوم شون یک نابغه ان. اولی توی نمایش بازی کردن، دومی توی گم شدن(!) و سومی توی شعر و شاعری.


روز آخر هرچی به انتها نزدیک تر میشه، ترس و نگرانی ام بیشتر میشه. ترس و نگرانی جداشدن از بچه ها. حتی وقتی راننده ها تماس گرفتن و بازی دراوردن که:" آقا به ما گفتن باید بجای فردا ظهر، امروز عصر برگردید"، بازم نگرانی ام جدی نشد. حتی وقتی دوباره برای قلب زبیده وقت دکتر گرفتیم. حتی وقتی یک میلیون و پونصد برای بازی جدید راننده ها به قرارداد اضافه شد. حتی وقتی بمدت دوساعت، باسط توی خیابون ها آب شد و رفت زیر زمین.  جدایی از بچه ها تا مدت نامعلوم تمام احساس و عواطفم رو درگیر کرده بود.

عصر پنج شنبه توی حرم، دخترا با چند نفر از تیم خواهران، رفتند کبوترانه و پسرا هم برای گرفتن نمک و نبات تبرکی، رواق دارالهدایه. توی خیابونا، اینقدر فکر و خیال وداع با این فرشته ها توی سرم می چرخید که دوباره همون صاعد مجروح باند پیچی شده ام بشدت با آینه بغل یک ماشین برخورد کرد. نابود شد دیگه دستم.  آخرین برنامه روز پنج شنبه مون، بازار کتاب بود بصورت خاص برای دونفر از بچه های مستعد منطقه. خریدن قلم هوشمند قرآنی باضافه یک سری کتاب های خوب با نثر روون برای زبیده و سیدمحمد که درآینده، مطالعات شون با قدرت ادامه پیدا کنه. 

شب جمعه، دلم به اندازه کافی پر بود. حال معنوی خوبی پیدا کرده بودم. مخصوصا که 120 پُرس پلومرغ و ماست و نوشابه، نذر یک بانی گمنام به گروه و حسینیه در آخرین شام اردو بود که بواسطه ی یکی از خواهران گروه با بچه ها صورت گرفت. این گمنام بازی ها، به دلم نشسته بود و از این که همه با هم زیر یک سایه ی کریمانه درحال عشق بازی با مادر سادات بودیم، احساس اشک داشتم. بی شک دعای کمیل، زمینی نیست. یک آسمون بدون سقفه. محاله بخونی و بچشی ولی تا ابد مدیون دریای معارفش نشی.  مخصوصا که روضه کوچه ها ...


صبح جمعه، تقریبا همه میدونستند که چه لحظاتی پیش رومونه. قرارمون با راننده ها، حرکت از ترمینال راس ساعت 12 بود. همه ی آقایون و خانم ها وسایل شون رو جمع و جور کردند و توی طبقه اول راس یک ربع به ده مراسم اختتامیه گرفتیم. بعد از جلسه ی سخنرانی مذهبی، پشت تریبون میرم و سخت ترین لحظات اردو رو آغاز میکنم.

- همیشه سخت ترین قسمت یک مسافرت، لحظه آخرشه. لحظه وداع! چه مهمونی خوبی اوردن اهل بیت ما رو. چقدر ناگهان. چه دعوت کریمانه ای! یک نفرمون سرما نخورد. اگه فقط یک نفرمون مریض میشد، همه ی اردو مریضی اش رو میگرفتن. یادتونه چقدر بهتون گفتن هوا سرده یخ میزنین. بچه هاتون سرما میخورن؟! دیدید امام رضا چه خوب ازمون پذیرایی کرد!؟ دیگه از این قشنگتر باید امام حسن هوامونو میداشت؟ واقعا خوش بحال مون ...

گریه های سکینه متوقف ام میکنه.  از خدا کمک میخوام خراب نکنم و بتونم خودمو کنترل کنم. بغضمو میخورم و سعی میکنم به قسمتی که سکینه نشسته، کمتر توجه کنم.

- ماها خیلی دوست داشتیم اونطوری که شان شماست، خادمی کنیم اما چه کنیم که بیشتر از این نه توفیق داشتیم نه بلد بودیم. اگه یه جا حرفی زدیم، کسی ناراحت یا دلخور شد، همینجا قبل رفتن حلال کنه. اگه ناهار یا شام دیر شد، غذا بد بود، جامون تنگ بود، دستشویی ها شلوغ بود، برنامه ها کم بود، هرچی بود تموم شد ولی شماها ببخشید و همینجا دفن کنید.

هرچی به آخر حرف هام نزدیک تر میشم، بغض بیشتری توی چهره ها می بینم.  انگار همه آتیش زیر خاکسترن. پس حالا با این حلالیت خواستن دم آخری، باید منتظر یک آبغوره گیری فوق العاده بود. ده دقیقه بعد همه ساک بدست، راه خروج رو در پیش میگیرن. خودم رو به پاگرد راه پله میرسونم. میخوام دونه دونه از همه حلالیت بگیرم. ولی نمیدونم تا کجا میتونم همه چی رو طبیعی نشون بدم. یکی یکی همه رد میشن و دست به سینه ازشون بابت همه ی کمبودهای اردو عذرخواهی میکنم. فکر میکنم به خودم مسلط شدم اما این خیال، با رسیدن مادربزرگ روستا، فرو میریزه. خم میشه تا دستم رو در غافلگیری ببوسه. اصلا اجازه نمیدم. با گریه و ناله، سر به سینه ام میگذاره و هرچی دعای خیر بلده در حق خودم و زندگی ام میکنه. به خودم که میام، جلوی چشم همه تمام صورتم خیسه.  اما این تازه شروع ماجراست.

ثریا و گوهر، سعی میکنن بدون همکلام شدن از مقابلم رد بشن. سکینه، روحش رو جا گذاشته ولی داره جسمش رو به زور حمل میکنه. خدیجه، خودشو روی میله های راه پله انداخته و حجم غصه هاشو بسختی به پایین میکشه. هر یک پله ای که پایین میاد، بارون چشمام شدیدتر میشه. کلثوم، با گریه هاش از ته دل چنان تشکری میکنه که نظیرش رو هنوز ندیدم. احمد که هنوز از گم شدنش که باعث تصادف و درد دستم شده ناراحته، با چشم خیس، صاعدم رو گرم میگیره و سرشو به شونه ام میذاره. تکون خوردن شونه هاش، وادارم میکنه با اشک و خنده رو به همه بگم: "آهای تنبلا! بچه های زشت دماغو! بدویین اتوبوس الان میرههههه" زبیده، عین یه سیب سرخ شده و دستگاه تولید اشک راه انداخته! به تیکه میگم: "آهای بچه! اینجا کلی مورچه رفت وآمد داره! زدی زمین حسینیه مونو شور کردی. چه خبرته؟!" معصومه هم که تکه! تو اوج گریه های بقیه با خنده رد میشه و میره! 

اما کم کم میفهمم بلایی که توی اختتامیه سر خواهران گروهم اوردم، کمتر از بلایی که سر بچه ها اوردم، نیست! بدجوری دل کندن شون سخت شده. شاید خودشونم باور نمیکردن آخر اردو قراره تا این حد، با دخترام گره بخورن وصمیمی بشن. بهشون حق میدم. توی بازی سختی افتادن.

تلاشم اینه که توی مسیر ترمینال، بچه ها رو آروم تر کنم. پسرا زیاد درگیر نشدن اما دخترا هنوز با چشمای پف کرده دارن به حسینیه فکر میکنن. از چهارراه شهدا که رد میشیم به همه میگم برای آخرین بار به امام رضا سلام بدید و بازم رزق زیارت بخواید. 

بعد، سوژه ای رو از پرونده های ذهنم بیرون میکشم و بهونه مسیر میکنم:"پسرا! رازمون رو به دخترا بگم؟!" پسرا با آب وتاب میگن:"نه! نگووووو! عههههه!" همین هیجان، حال همه رو بهتر میکنه و یکی دوتا از دخترا حتی گل خنده شون میشکفه. از دخترا میپرسم:" راز پسرا رو بهتون بگمممم؟!  " با خوشحالی جواب میدن: "آرهههههههههههه! بگووووو!" 

با شیطنت میگم: "دخترا یادتونه اومدنی چقدر من و پسرا جلوی اتوبوس بلند بلند میخندیدیم؟! یادتونه چقدر میزدیم زیر خنده؟! آره؟ حالا میخوام پسرا رو لو بدم. اونا همش الکی بود! ما هیچی نداشتیم برای هم تعریف کنیم! الکی یک دو سه میگفتیم و یهو میزدیم زیر خنده که مثلا از شعرای قشنگ شما کم نیاریم!" خداروشکر، فضای اتوبوس برمیگرده. 

میسپرم به دخترا که: "میخوام گوش راننده رو کر کنین تا روستا. هی براش شعر بخونین!" به ترمینال که میرسیم، واقعا بوی تیز جدایی، شامه ام رو اذیت میکنه. از همه میخوام یک دقیقه ممتد به افتخار کریم اهل بیت دست بزنن و بعد خداحافظی (...شاید برای همیشه).

برمیگردم حسینیه. تحمل این فضای سوت و کور بدون بچه ها، دیوانه کننده است. زودتر وسایلم رو برمیدارم و در آخرین دقایق اردو، بصورت ایستاده جلسه ی قدردانی و تشکر از زحمات تیم خواهران رو برگزار میکنیم. تیمی که واقعا گلچین دست های صاحب اردو بودن. یه تیم پرهمت، زحمتکش و بی دریغ. همین که من رو تحمل کردن، خودش یعنی خیییییلی! 

هدایای خانم ها بصورت جهادی وار و سرپا، بدون حتی کادو اهدا میشه! یک عدد سررسید که مزین به نام امام حسن علیه السلامه و فقط ارزش معنوی داره.  توی همین هیر و ویر (حیر و ویر؟!) یکی از خواهران با زیرکی آدرس وبلاگ رو میپرسه و با رعایت امانت، کریمانه رو بهشون معرفی میکنم. در پایان، من و خواهران هدیه ی زیبایی رو به گروه تقدیم میکنیم. بقول یکی از خواهران: آرم گروه! 

از پله ها پایین میام. دلم میخواد تا از این حسینیه پرنور که هنوز بوی بچه هامو میده بیرون نیومدم، بشینم و برای خودم هم چند خط دعا کنم. ولی فکر تب و لرز مادرم، اجازه توقف بهم نمیده. بدون حتی یک دعا برای خودم، بیرون میزنم. اما دم در، خادم دریادل حسینیه رو می بینم. فرصت کوتاهی برای وداع باهاش دارم اما همین زمان ناچیز، کافیه که همه ی دعاهای نکرده و نشنیده ام رو با دعای خالصانه ی خادم، آمین بگم: "داداش الهی شرمنده ی امام حسن نشی ..." 


-----------------------------------

* خاطرات اردوی مشهد ما به منزل پنجم رسید. عاقبت امرمون با پنج تن ان شاءالله...

** "به طعم کریمانه" رونمایی شد. خاطرات جهادی خواهران من در اردوی مشهد مقدس.

*** عشق نوشت: کودکی بود ولی رنج پدر پیرش کرد / غم مادر دگر از زندگی اش سیرش کرد ...

  • ۱۵ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۱۱
  • ۵۴۷ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (13)

۰۱
اسفند

اردوی زیارتی مشهد مقدس (4)


نیم ساعت به شروع سانس اختصاصی مون، بچه ها آروم آروم وارد سالن نمایش فیلم میشن. اونقدر انرژی دارم که فقط خدا میدونه: "خدایا! این اولین تجربه فرهنگی هنری بچه های روستاست. الحمدلله" هنوز همه درست حسابی سر صندلی هاشون آروم نگرفتن که سیل سوالا به سمتم روونه میشه:

- حالا اینجا باید چیکار کنیم؟! 
- قراره فیلم بذارن برامون؟! یعنی نمایشه؟ تئاتر خودمونه؟!؟
- فیلمش چی هست؟ بزن بزنه!؟ 
- دستشویی اش کو پس؟ 
- خودتم توش بازی میکنی؟ 

و جواب من: بچهههه ها...  .

با توضیح مختصری ، اسم فیلم رو باضافه هدف مون از "سینما" و اتفاقاتی که توش میفته ، بیان میکنم: "شیار143 ، زندگی یک مادر شهید". همه خوب گوش میدن. در اصل، ته هدف مون اینه که فقط و فقط یک تجربه ی تکرار نشدنی برای اهالی ایجاد بشه که بعدها اگر حتی از صداوسیما واژه سینما رو شنیدن، خالی الذهن نباشن. حتی در آینده بتونن فکر ورود به فضای فرهنگی - هنری کشور رو داشته باشن. ( ینی عمق کار فرهنگی)

فیلم شروع میشه و بجز گریه یکی دوتا از شیرخواره ها، سالن سینما در سکوت قشنگی فرو میره. به معنای واقعی شکلک، اینطوری میشم:  بعد چند تا تماس، نیم ساعت بعد که وارد سالن میشم، همهمه آزاردهنده ای ، اخمم رو در هم میبره. سعی میکنم بی توجه باشم اما یکهو وسط سالن ، مادربزرگ و چند نفر از خانم ها داد وبیداد راه میندازن که: "احمد ، گم شدهههههه!  " سیدمحمد سعی میکنه خانوما رو آروم کنه. نگاهی به دور وبر می اندازم و بچه ها رو ورانداز میکنم. نه. واقعا احمد نیست.  بیخود نبود که صبح احساس بدی داشتم. 

سید رو کنار میکشم تا ماجرا رو برام بگه: "احمد (12 ساله) ، دیشب سحر تنهایی رفته حرم و دیگه برنگشته. تلفنم نداره. با تلفن یکی از زائرا توی حرم ، زنگ زده به روستا و به مادرش گفته. مادرشم با هزار نگرانی زنگیده به مادربزرگ اینا. الان احتمالا حرمه ولی نمیدونیم کجا ...". اولین چیزی که یادم میفته ، اینه که سر صبح بدون صدقه راه افتادیم. 

ماشینو آتیش میکنم و وسط فیلم با سید میزنیم به خیابون. نگرانی اینکه توی این پنج شیش ساعت، احمد چه بلایی سر خودش اورده ، با چکمه های میخی روی اعصابم راه میره. سعی میکنم سرعت ماشینو از سرعت فکر کردنم به بلاهایی که سر احمد اومده، بیشتر کنم. با تلاش سید، شماره ی اونی رو که احمد پیش اون توی حرمه ، پیدا میکنیم. هنوز درست حسابی روی اعصابم مسلط نشدم ، تلفنم زنگ میخوره: "سلام داداشم. هول نکنی! خانوم سید رو توی دستشویی سینما پیدا کردیم... غش کرده... میگن مشکل قلبی داشته... الان با آمبولانس داریم میریم بیمارستان امام رضا... جلوی سید چیزی بروز نده... دمت گرم یاعلی." 

گوشی، از دستم ول میشه. تصور اتفاق بد برای زبیده، دیوونه ام میکنه. میگم:"خدایا هرکسی جز زبیده." همه چیز خیلی سریع، به یک سراشیبی ناگوار تبدیل میشه. فکر تنهایی چندساعته ی احمد و حالا بیماری قلبی زبیده ، اونم پشت فرمون، حسابی درگیرم کرده. میام از پولای زیر ترمز دستی چیزی برای صدقه کنار بذارم که یکهو مححححکم با سینه ی مجروح به جلو پرتاب میشم و صاعدم بین فرمون و سینه، له میشه. صدای شکستن شیشه و بوق ممتد ماشین های پشت سرم، به خودم میاره م. چشمای تار خودم و نگاه نگران سید و حالا نگاه عصبی راننده پراید که نیمی از صندوق عقب اش رو از دست میده و من نیمی از چراغ ها و کاپوت.  

فقط شماره تماس و کارت بیمه مو به پیرمرد میدم و بسمت حرم آتیش میکنم. احمد سرحال و خندون انگار نه انگار اون همه آدم رو خل کرده ، میاد جلو سعی کردم قبل رسیدن به حرم، سید رو بسازم و خودم یک کلمه هم با احمد تند نشم.  توی مسیر بیمارستان ، از سید اوکی میگیرم: "سیدجان! خواهرم حالش بد شده و بیمارستان بستریه. اول من میرم پیشش بعد برمیگردم تو بیمارستان بمون اگه کاری لازم بود، انجام بده. باشه؟!" 

زبیده هم مثل احمد، سطح هوشیاری اش بالاست و خداروشکر هیچ مشکل جدی خاصی نیست.  فقط خدا میخواست که یک خطری از سر بچه ها بواسطه این تصادف بگذره. این، سومین حالگیری شدید اردو بود. چند دقیقه بعد جامو با سید عوض میکنم. خداخدا میکنم که با این کیفیت خبر دادنم، آب تو دل سید تکون نخوره. وقتی زنگ میزنم و حالش رو می پرسم، به شوخی شیرینی میگه: حال خواهرت خیلی خوبه! 

خیلی زود ، خودم رو باید به گروه و برنامه برسونم. حالا ظهر شده و نه تنها فیلم رو از دست دادیم ، بلکه نماز جماعت رو هم. اما خداروشکر الان دیگه توی پارک همه با همیم.  خلوتی پارک خودش خیلی نعمته. بعد از ناهار ، همه جمع میشیم برای رفتن تا مزار شهدای گمنام کوهسنگی. خواهرم اینقدر بهش خوش گذشته که از حلقه دو سه نفری دخترهام جداشدنی نیست!  پارک به اهالی خیلی چسبیده. این رو از شوق شون توی بالا اومدن جوون ترا از کوه و توی سرسره بازی خانم های میانسال بهمراه جیییغ و مخلفات میشه فهمید! وقتی میرسیم سر مزار شهدای گمنام، یه زیارت میکنیم و یه یادگاری میذاریم: "اردوی زائران بلوچستان ۸/۱۱/۹۳ - نیکشهر."

عصر چهارشنبه، یه عده مون، مهمون زیارت امام رضا علیه السلام میشن و یه عده هم حسینیه. حالا مهم ترین بخش برنامه ی امروز ، جشن میلاده. تا اسم جشن میاد، پسرا به سردستگی حسین ، با تکیه بر اصول مکتب سِمِجیسم! درخواست میدن توی برنامه جشن، تئاتر بازی کنن.  من که از خدامه برنامه ی جشن شلوغتر و مخاطب پسندتر برگزار شه اما با قاطعیت میگم: "هیس باشین! اجرا بی اجرا!" هرچی بیشتر اصرار میکنن، بشکل مرموزانه ای خوشحالتر میشم.  بالاخره میپرسم: "موضوع تئاترتون؟" 

- ازدواج!  خوبه؟! 

- پسرااااا عالیهههههه. 

کم کم آماده میشیم. اول حاج آقا حشمتی برامون درمورد وحدت و جملاتی از امام عسکری سلام الله علیه صحبت میکنه. دوم ، تیم شش نفره پسراست که آماده ی اجرای تئاترشونن. از عصر تمرین میکردن تا خود زمان اجرا!  یه بارم اجراشون رو تا نصفه دیدم که از جانب ستاد فخیمه ی فیلترینگ جمهوری اسلامی، وسط نمایش با سایت پیوندها دات آی آر مواجه نشیم.  عکس زیر هم تا فیلتر نشده، ببینید! روبوسی خونواده ی عروس و داماد در جلسه خواستگاری! حسن (عه ببخشید!!) عاطفه، بـــــــــَــــله رو گفت. 

سوم و آخر هم کف زنی با مداحی امیر حسین بود که انصافا خیلی چسبید. قرارمون به ده دقیقه بود ولی شد چهل دقیقه! به همه اون شب خوش گذشته بود. مخصوصا شیرینی های خاص و بشدت مورد علاقه خودم "سولی" با طعم موز و شربت خنک پرتقال . توی عکس، یه نمای دور از شیرینی ها هم وجود داره که بدلیل به هوس افتادن از ارائه اصل عکس معذورم! 

شب قشنگ جشن با حضور رفقای اهل سنت مون، خیلی به دل نشست. با تماشای این همدلی و رفاقت، میشد بار خستگی های صبح و ظهر رو از شونه ها برداشت. اردو شده بود نمایشگاه همدلی که توش تابلوی زیبایی از جمله آیت الله سیستانی بود: "نگویید برادران اهل سنت! بگویید جان های ما!" اون ها هم توی جشن ما دست میزدن و با همه ی برنامه ها قدم به قدم میومدن. این، بزرگترین دلگرمی اردو بود که از امام حسن سلام الله علیه داشتم. 

بعد از شام ، برای کمک به خادم حسینیه ، میرم آشپرخونه. پسرام بازم پیشقدم شدن و دارن کمک میدن. بلند میگم: "کی خسته است؟!"  حسین بجای "دشمن" میگه: "داداش، من!" ظرف ها تموم میشه و از بچه ها میخوام برن بخوابن. اما خادم حسینیه دستم رو میگیره و میخواد باهام خلوت کنه. اونقدر حرفش مهمه که قرمزی چشمام هم حریف اش نمیشن. با جون و دل مهمون پیشنهادش میشم. یکم که برام حرف میزنه، دوزاری ام میفته. خادم، به شدت منقلب شده. اشکش بند نمیاد: 

" من یک سال و نیمه اینجام. هزار تا اردو و مراسم و جشن و تعزیه دیدم. هیچ کدوم اینقدر درگیرم نکرد. پاکی این بچه ها... صداقت و معرفت شون... شیعگی این شیعه ها...  اینا عاشق امام رضان... من، هنوز دو روز نیست باشون آشنا شدم ولی وقتی پنج دقیقه نمی بینم شون، دلم براشون تنگ میشه... موندم جمعه چطوری میخوام ازشون دل بکنم... من حتی وقتی بچه کوچیکا با کفش میان رو فرش، هیچچچی بهشون نمیگم... دیشب یکی از بچه ها تو راه پله ها زمین خورد، با گریه بلندش کردم ... اصلا دارم دیوونه میشم... خوش بحالت با این سن وسال خدا بهت قشنگی هاش رو بخشیده... " براش خیلی حرف میزنم. مخصوصا وقتی میفهمم خودش هم شفاگرفته امام رضاست ، براش میخونم: "هرکی عاقله غمی داره ، روزگار درهمی داره ، عاشق نشدی نمیدونی ، دیوونگی عالمی داره ... "

ساعت دو و بیست دقیقه است. با این روز خسته کننده ، اما صحبت های دلنشین خادم حسینیه، حال خوشی پیدا کردم. همه ی خستگی ام رو به بالشت مسلم تکیه میدم. کاپشنم رو پتو میکنم و کنار هُرم نفس های پسر شاعرم به خواب میرم ...


ادامه دارد ...


------------------------------------

* عشق نوشت: یک روز در مسابقه ی با برادرت / خرج حسین شد همه تشویق مادری

دیــدی که کوچک است ، خودت را زمین زدی / جانم فـــدای این همــه مِهر برادری ... 

  • ۱۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۳۷
  • ۴۳۷ نمایش
  • سوره کوثر