کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

اینجا تکه هایی از لحظات زندگی باشکوهی را می خوانید که لطف "کریمانه" شامل حالش شده است ...

و سوره کوثر پیش از اینکه یک اجتماعی نویس باشد، یک "جهادی نویس" بوده و هست و خواهد بود ...

******************************
معتقدم هر بزرگواری که وارد "کریمانه" میشود، فقط بواسطه ی خدای حضرت زهرا س و خوش روزی بودن او است.

******************************
لطفا هنگام درج نظر ، تنها درمورد همان پست صحبت بفرمایید و از نظراتی با محتوای "به روزم" ، "سر بزنید" ، "منتظر شما هستم" جداً خودداری کنید. زیرا نه تنها تایید نخواهد شد بلکه حال نویسنده را نیز میگیرد.

******************************
اینجا دیانت و سیاست به هم تنیده است. اما این، لزوما به این معنا نیست که پیرامون مباحث سیاسی کشور پست جداگانه گذاشته شود و به بحث و نظر پرداخته شود. چشم ها را باید شست!

******************************
هرگونه برداشت، کپی از مطالب، استفاده از قسمت یا تمام متن، تحت هر عنوان، حتی بدون ذکر منبع، نه تنها حلال و مجاز می باشد، بلکه بعنوان نویسنده ی حقیقی و حقوقی مطلب، نشر دهندگان نوشته ها رو در ثواب نگارش آن ها شریک میکنم.

******************************
وبلاگ های خوبی که ببینم، بدون اطلاع و تقاضای لینک متقابل، به پیوندهای "کریمانه" اضافه میکنم.

******************************
تقریبا بالای 95 درصد از مطالب این وبلاگ ، تولیدی است و در هیچ جای فضای مجازی قابل جستجو نیست. این را نه از برای خودبزرگ بینی و غرور، که برای توجه و تعمق متفاوت و ویژه در پست ها نسبت به سایر نوشته های فضای مجازی، میگویم.

******************************
از رسالت های این وبلاگ، تبدیل مفاهیم سنگین و غیر قابل هضم فقهی که مربوط به سال ها و حتی سده ی گذشته و چیزی دور از زبان امروز جامعه ی ماست، به زبانی همگانی و مشترک است که بشدت کار سخت و دشواری بوده و امثال علامه مطهری میطلبد.


******************************
و حرف حساب: آیت الله فاضل ره فرمودند:
" 50 سال است دارم اسلام می‌خوانم. بگذار خلاصه‌اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده. به‌جای مستحبات تا می‌توانی به کار مردم برس. کار مردم را راه بیانداز.اگر قیامت کسی ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود..."

******************************
کانال تلگرامی ما : karimaneha@

یازهرا س.

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۴۲ مطلب با موضوع «جهادی نوشت» ثبت شده است

جهادی نوشت (41)

۱۸
شهریور

قیمت غدیر



نه آب سالم پیدا می‌شود و نه غذایی که بی‌دردسر بشود خورد.

نه برق‌کشی درستی دارند و نه از سرما و گرما در امان اند.

نه از بلوچستان راه فرار دارند و نه به دلخواه خود اینجا آمده اند.

نه مدرسه ای و نه لوازم تحریری و نه معلمی و نه حتی کتابی!


اما آرام اند. 

لااقل، آرام‌تر از ما زنده اند.

دیوار خانه‌ی در حال ریزش شان این را می‌گوید!


احیای غدیر از همه مان قبول ... اما ...

باور کنیم ... قیمت "غدیر" را هرکسی نمی‌داند.


------------------------------------

* عشق نوشت: دست گرم پدر فاطمه در دست علی است / بعد از این بار نبوت همه در دست علی است...

  • ۲ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۶
  • ۳۲ نمایش
  • سوره کوثر

صاعقه در کویر!


سال‌ها قبل، یک روز عصر خانم‌های روستا را در مسجد جمع کردیم.

برایشان حرف می زدیم از پرداخت و رسیدگی مادرانه به زندگی و لزوم توجه به سلامت خود و بهداشت فرزندان.

چشم‌هایشان در ما نفوذ می‌کرد و سکوت نمناک مادرانه‌شان میگفت: "حرفایت درست برادر ولی با کدام پول!؟"

خودمان می‌دانستیم صحبت از مسجد و خانه‌داری، برای روستا شغل و آب و نان نمی‌شود. 

با پوشیدن لباس‌های کهنه اهل سنت و تصور بدهی‌های میلیونی شان در مغازه، چگونه به مخارج درمانی فکر کنند؟

اصلا برای همین بود که بعد از این جلسه‌ها، یک روضه باز مهمان می‌شدیم. اشک زلال می ریختیم و قول وقرارهایی به امام حسن(ع) می‌دادیم.

تا اینکه ... سرانجام ...



سرانجام بدون ذره ای تکیه به دولت و مسئولین، یک یاحسن عاشقانه از ته دل، برآوردیم.

به آرزوی علوم انسانی جامه عمل پوشاندیم و برای انسان مطلوب الهی، آستین بالا زدیم. 

امروز دو خانواده در خاک روستای خودشان، به معجزه‌ی کریمانه‌‌، دارای شغل شدند.

تست دوم طرح دستگاه جوجه کشی در منطقه با نتیجه گیری هفتاد درصدی!

چقدر ما را ترساندند و چقدر بر حال ما تاسف خوردند که در بیابان‌های بلوچستان دنبال چه می‌گردیم!

هرچه خواستند از اسم ما جوانان سوء استفاده ابزاری کردند و در انتها، همین جوانان کاری کردند که روستاها به نظام امیدوار و وفادار بمانند.

امروز خانم‌های روستا دلخوش اند که بزودی طرح اقتصادی، درب خانه‌ی آن‌ها را هم خواهد زد.

ما هم خوشحال و شاد، ضمن تلاش برای تامین مالی بیشتر، دنبال یک نام جهادی برای طرح اقتصادی مان می‌گردیم. 

چیزی در مایه‌ی اسم موشک‌های شلیک شده سپاه به داعش!

---------------------------------

* گویند «چهل» بار تکرار کاری موجب ریشه‌دارشدن و ملکه‌شدن آن در وجود انسان است؛ "من اخلص لله اربعین یوما فجرالله ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه؛ هرکس چهل روز تنها برای خداوند متعال اخلاص ورزد، خداوند چشمه های حکمت را از قلب بر زبانش جاری می سازد." 

** اربعین جهادی نوشت های من در این پست خوش خبر، به "اقتصاد مقاومتی، تولید و اشتغال" رهبرم، لبیک گفت. الحمدلله کما هو اهله.

*** عشق نوشت: تقصیر توست دفتر عشقم جوانه زد / یک یاحسن، «چهل» ورق عاشقانه زد!

  • ۸ نظر
  • ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۴
  • ۱۰۹ نمایش
  • سوره کوثر

معجزه


تمام روز مشغول خلوت با جوان های روستا بودیم و خیلی کم پیش می‌آمد که یادمان از طبخ غذا باشد.

گاهی وقت‌ها پسرها برای اینکه شبی را در مسجد تا صبح با هم باشیم، از ظهر نوبت می‌گرفتند.

یا بعضی اوقات هماهنگی یک جشن یا مراسم مشترک بچه های شیعه - سنی باعث می‌شد یازده شب ناهار بخوریم!

اضافه کن رزرو پذیرایی و تیم تزیینات و توجیه دقیق بچه های کادر اجرایی و تببین ریز جزییات و مسئولیت ها.

برای همین، اصولا وقت برای طبخ غذا در عین گرسنگی مفرط پیدا نمی‌شد.



در این بین که ما در بچه‌ها و روستا غرق بودیم، یک مادر از اهالی‌مان، غرق در ما بود. 

با اجاق گاز تک‌شعله متصل به کپسول کوچک‌اش در خانه‌ی کپَری، و البته درهم آمیختگی‌ با احساس مادری‌اش، کاری را در کمترین زمان می‌کرد که نمی‌کرد گران‌ترین اجاق پنج‌شعله مارک‌دار خارجی با گاز پرفشار در زعفرانیه‌ی تهران!

مثلا یک شب در فاصله ای بسیار کوتاه برای ما بیست نفر(!) سیب زمینی و تن ماهی درست کرد.

شاید در کمتر از بیست دقیقه آن هم با فشار پایین یک گاز تک‌شعله قدیمی!



هر یک لقمه‌ی این غذا کمپوت انرژی و عشق بود. 

هنوز در حد و اندازه‌های این شام، در هیچ روستا و شهر و دیاری نخورده‌ام و نخورده‌اند یاران همراهم.

بی جهت نیست که عزیز دلم می‌گفت:

دنیای جهادی دنیایی است پر از اعجاز؛ اما بدون سر و صدا و قیل و قال. کریمانه‌ای نرم و عاشقانه‌ای آرام.

---------------------------------------------

* عشق نوشت: آخرش این خاک، ایوانش طلایی می‌شود / گنبد و گلدسته های باصفایی می‌شود
این حرم با چهار گنبد می‌شود بیت الحسن ع / هرکسی اینجا بیاید، مجتبایی می‌شود ...

  • ۷ نظر
  • ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۵
  • ۱۰۸ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (38)

۱۴
خرداد

افطاری عشق


نمی‌دانم تا بحال جهادی رفته‌ای یا نه؟ اصلا یک بار در عمرت حاضر شدی سر سفره‌ای افطار کنی که بعد از چای و نان، تا سحر که شیر و برنج بخوری، چیز دیگری برای اطعام نباشد؟

افطار به طعم عشق. اینجا بیابان های بلوچستان است که آفتاب ۵۸ درجه را به میزبانی حجره‌های کاهگِلی رمضان آورده است تا آسمان کویر، عیار اخلاص زمینیان را به ترازوی عشق‌ ناب، بیازماید.

تو دعوت شده‌ای! با بودن تو در این جمع، آیینه‌ی دل نازک مردمان روستا خدا را انعکاس می‌دهد و تو در تحیر مانده‌ای که ماه خدا را در زمان جستجو کنی یا مکان؟ در سی روز یا یک عمر؟ در زمین یا در عرش؟ در کعبه و حرم یا دل و جان مومنین چشم انتظار به جاده‌ی عاشقی روستا؟



دقیق‌تر که ببینی، گرما امان‌ پیر و جوان را بریده و شیطان، برای ته‌نشینی این شور و حرارت، لباس نو بر اندام مخازن آب پوشانیده است! اما آمیختگی نور با روح و روان مردم کاری کرده است که هرچه عطش و تشنگی پشت لب‌ها مانده، از رو رفته است‌!

اینجا باید از همه بیشتر تشنه شوی. دل‌های زیادی اینجاست که از تو الهام می‌گیرد. چشم‌های زیادی کمین کرده اند تا تعداد تَرَک‌های لبانت را به شماره درآورند و به تقلیدشان از تو ببالند. پس این تو و این توپ فوتبال. بچه‌ها که روزه نیستند. بسم الله!

--------------------------------------

* عشق نوشت: یاحسن! تا به ابد در دل و همراه منی / تو کریمانه ترین معجزه‌ی ماه منی!

  • ۵ نظر
  • ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۴
  • ۸۸ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (37)

۲۳
اسفند

خداحافظ ای همنشین همیشه


*** امسال هم دعای فــرج بی نتیجه ماند ... ***

*** من می‌روم بــرای تــو یـــاور بیـــاورم ... ***

 

غصه های یک جهادی نویس کریمانه ای به اوج که رسید، زمزمه اش این میشه:

سلام علی قاسم ابن الحسن . . .


یـــازهــــرا س

--------------------------------------

* عشق نوشت: باید ز کرامتت عیان بنویسند / این جمله به روی آسمان بنویسند:

"آقا حرمی برایتان می سازیم ... در بین عجایب جهان بنویسند!"

  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۷
  • ۱۳۱ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (36)

۱۲
اسفند
اولش س آخرش ه!

دنیای جهادی همیشه مدیون واژه ای به نام "رزق" است و رزق در تک‌لحظه ای ناگهانی در کمین‌گاه توست. اگر خودت را در معرض اصابت آن قرار بدهی‌، برنده خواهی بود وگرنه درهمه حال، بازنده ای.
 
حلقه‌ی دختربچه ها نزدیک می‌شود و از انرژی واریزی عرش به زمین، در کمتر از لحظه‌ای بهره می‌برم.

- بیاید جمع بشید تا اسم‌هاتون رو حدس بزنم. اول و آخر اسمتونو بگین تا من اسمتونو بگم.

جمع قلقلی‌ها با حضور تعدادی نمکدان متحرک! از جنس دختربچه‌های بلوچ، تشکیل می‌شود! 
اسامی را بی‌اشتباه حدس می‌زنم و همین، جذابیت برنامه‎ام را بیشتر می‌کند.
و کمی بعد به انتخاب خودشان، اسم بازی پرهیجان مان را می‌گذاریم "اسم‌بازی"!

- تو اسمت چیه؟ بچه‌ها کسی نگه من میخوام حدس بزنم. 

دیروز تمام مدت، چشم از کارهایمان برنمی‌‌داشت. علیرغم جهت‌دهی های منفی برادرانش نسبت به نزدیک نشدن به بچه های گروه جهادی، مثل یک الگو به خواهران گروه جهادی نگاه می‌کرد. این برای مسئول گروه، یک امتیاز ویژه است که بداند دختربچه ها توانسته اند از میان جوانان انقلابی و در عین حال شیعه، یک نفر را به عنوان فرمانده و مرشد خود بپذیرند.


- اولش "س" داره. آخرش "ه" داره. 

نگاهش داغ و گیراست و آماده است تا در کمترین زمان ممکن جواب بگیرد. اما انگار جادو شده ام. با استرس، وارد گود میشوم!

- سمانه؟

بچه ها که انگار منتظر بودند تا بالاخره از من اشتباه بگیرند، با خوشحالی وصف ناپذیری، به نشانه‌ی رد، سر تکان می‌دهند.

- پس سمیّه است بچه ها. مگه نه؟

- نههههههه! 

- ستاره و سعیده هم که نیست دیگه لابد! 

- نـــــه! دیــــــــــــگه سووووووووختی. 

مطمئنم که اینجا خبری هست و باید منتظر یک رزق باشم. از خود او میخواهم درجایش، بلند شود و هرچند ترس از صحبت کردن، میراث این بچه ها شده اما اسمش را در جمع و در مقابل همسالانش بگوید. او هم برمی‌خیزد و به مانند آنان که چیزهایی را به تازگی یاد گرفته اند و انگار نه انگار که از همان دخترهای سر به زیر و خجالتی روزهای اول بوده است، کلام آغاز می‌کند.

- به نام خدا. اسمم "سامیه" است. سامیه یعنی بلندمرتبه و بالا. یکی از لقب‌های حضرت زینب هم هست.

این جواب برای دختری که روزهای اول اردو، حتی از دیده شدن هم فراری بود، امروز یک پیشرفت فرهنگی بی‌نظیر است. شروع با یاد خدا، خوشحالی از داشتن این اسم کمتر شنیده شده و توضیحی روان، کامل و بی نقص در ادامه! 

بعدها جایی شنیدم که سامیه به معنای زن بلندقدی است که عازم شکار می‌شود. به دنبال روزی هستم که ببینم آن سامیه ای که در روستای اهل سنت، با آن روحیه و تغییرات امیدوارکننده دیدم، برای نسل جدید انقلاب، چه شکارهایی خواهد داشت.

-------------------------------------
* عشق نوشت: یک "حسن‌جان" گفتم و صدبار "زهراس" گفت: جان؟ / ذکر من را مادر آقا تلافی می‌کند!
  • ۲ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۸
  • ۱۹۷ نمایش
  • سوره کوثر

اردوی جهادی تابستانه (7)


گرمای هوا از پس جوونای گروه امام حسن برنیومد و بالاخره خونه رو تموم کردیم.

خونه ای که با نگاه کردن بهش خستگی مون می ریخت و حسابی ته دل مون، آرامش سکونت پیدا میکرد. بماند اینکه پدر و مادر این خونواده ته دلشون چه خبر بود و از اینکه چند روز دیگه دخترشون عروسیشه و خونه دار هستن، چقدر عزتمند و خوشحالن.  یکبار نشد توی این دوازده روز، مادر خونه ما رو ببینه و برامون دست به دعا بلند نکنه.



روزای آخر، تیم پرقدرت و پرتلاش خواهران، با بچه های روستا در استقبال از جشن، تمام اطراف خونه ای رو که در حال ساخت بودیم، با پرچم های رنگارنگ مسجد تزیین کرده بودن.  اونجا کار ساده ای نیست نصب پرچم ها رو چوب های درخت خرما که الان البته نقش دیوار خونه ی مردم مون رو داره. 

یکی از اشتباهات مرسوم گروه های جهادی، کار موقتی روی بچه هاست. یعنی مثلا ده، بیست روز مهمون یه روستا میشن. یه سری اطلاعات و معلومات رو تحویل بچه ها میدن و بعد، یه روستای دیگه و بعد روستاهای دیگه.  فارغ از اینکه اون بچه ها در حال رشد و یادگیری ان و نیاز به رصد فرهنگی و اخلاقی لحظه به لحظه دارن. 

رضا کسیه که به دلیل خیلی مسائل، بیشترین فشار رو تحمل میکنه. به همین خاطر، بیشترین کلمات تند و تیز و شاید زشت رو میشه ازش شنید.  در عین حال، بیشترین دغدغه برای جنگ با داعش رو داره، بیشترین ذوق و تلاش تا آخرین لحظات برای کمک به ساخت خونه و بیشترین عطش برای کارهایی که از هرکسی برنمیاد. همین رفاقت جدی و تاثیرگذاری غیرمستقیم، باعث میشه رضا روز آخر ساخت خونه، به عنوان یه فرد تاثیرگذار توی کار، شیک و تزتمیز با موهای شونه کرده بیاد سراغ مون، پای خونه. 



بجز پرچم های یارضا که قراره دست همه حاضرین توی جشن بدیم، گروه سرودمون که رضا هم توش عضوه، قراره اجرا داشته باشند. 

برخلاف دفعات قبل، جشن رو توی مسجد نمیگیریم. 

قراره توی صحن همین خونه فرش های مسجد رو پهن کنیم و جشن بگیریم که همه، به ثمر نشستن تلاش جمعی یک روستا رو مزه کنند.

شربت انبه و صدو خورده ای آب نبات چوبی چند میوه خوشمزه  خریدیم با جایزه های کادو شده ی جشن با یه شاخه گل. 



انگار، امشب بعد از این همه جشن و شادی، اشک شوق توی دعاها برای زیارت دوباره ی مشهد، آرزوی شفای مریضای روستامون و حل شدن گرفتاری های اقتصادی مردای روستامون، دلم یه دل سیر روضه امام حسن میخواد. 
جهادی، بهت یاد میده که: "هیچچچچچچچی نیستی!" 
مبادا دلتو خوش کنی فکر کنی خبریه ها.  اینقدر کم کاریا هست که تو پروندت ثبته. 
نشستم همون کنج خلوت همیشگی ام روی خاک‌ها. یه چشمم به خونه و یه چشمم به ستاره های آسمون. 
بی شک جهادی، برام شده خلوتکده ی امام حسن (ع).

-----------------------------------------
عشق نوشت: یک "سر"ی دارم و یک "دل"، دو برادر بردند / داده ام دل به "حسن"، سر به "اباعبدالله" ... 
  • ۲ نظر
  • ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۴
  • ۲۲۶ نمایش
  • سوره کوثر

اردوی جهادی تابستانه (6)


استادی اونجا یود که برای ساخت خونه به ما کمک زیادی میکرد تا اندازه ها دقیق باشه و نقصی توی کار نباشه. 

گاهی در عین حال که اون سنّی بود و ما شیعه، اما جوری با هم کار میکردیم که انگار مدت هاست همو میشناسیم و به هم علاقمندیم.  اصلا حرفامون به حاشیه نمیرفت و حتی یکبار هم بجز بحث افق شرعی نمازش، بحث از تفاوت ها و اختلاف ها نکردیم.  

خونه هم که کار اسکلت اش رو تموم کرده بودیم و محل درب و پنجره اش دراورده بودیم، کم کم داشت زیبایی خودش رو بروز می داد. ذوق و شوق اهالی خونه و بازدید مردم روستا از خونه و سهیم شدن در این خوشحالی شون واقعا دلنشین بود.  همه به نوبه خودشون از این اتفاق خوشحال بودند. 



اینم نمایی از داخل خونه که تازه سیمان کف اون رو ریخته بودیم و صاف کرده بودیم. 

سیمان سفید دیوار و همچنین موزاییک های سقف، جلوه‌ی قشنگی به خونه داده بود. 



توی همین دید و بازدیدا و تلاش بچه ها، دو تا از فنچولکای ریزه میزه یه بشکه پیدا کرده بودن و بصورت افقی انداخته بودنش روی زمین و مثل اسب ازش سواری میگرفتن.  همین که توجهم جلب میشه به سمت شون و میخوام دوربین ام رو بیرون بیارم، جمعیت شون بیشتر میشه.  شاید این بچه ها هم میدونن دوباره این لحظه ها، به این زودیا پیش نمیاد.



در این لحظه، شیطونی من و رضا گل کرد. رضا یه تفنگ آب پاش داشت که خیلی خوب عمل میکرد. 



در کمتر از چند ثانیه با همون تفنگ، افتادم دنبال بچه ها و صدای جیغ و خنده در حال فرارشون، تا یه روستا اون ور ترم می‌رفت. 

بچه ها اونقدر بهشون خوش گذشت که تا ساعت ها بعد، بلند بلند صدام میکردن و تقاضای دوباره دنبال کردن شون. 

لحظات شاد و خنکی که گرما رو از یادمون برده بود. 

بیشتر از اون که دل اونا توی یک روستای دور از امکانات شاد بشه، دل پیر و پژمرده‌ی ما بود که با این همه طراوت و خنده، نو میشد.

گاهی باید برای دل خسته ی آدما، اینطوری نسخه پیچید: دو رکعت نماز شکر بعد از یک ساعت بازی با بچه های روستا. 

 

                                                                                                                    ادامه دارد ...

----------------------------------------

* عشق نوشت: لال باد آنکه بگوید که حسن (ع) بی حرم است/ آسمان: گنبدتان، کل زمین: صحن شماست!

  • ۳ نظر
  • ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
  • ۲۶۶ نمایش
  • سوره کوثر
اردوی جهادی تابستانه (5)

یه بشکه ی بزرگ بود که برای آب کردن و استفاده ازش جهت شستشوی دست، اورده بودیم جلوی خونه‌ی در حال ساخت. اما کم کم نقش های دیگه ای پیدا کرد.  مثلا بچه ها، ماشین اسباب بازی شون رو مینداختن توش و مثل قایق باهاش میکردن. یکی دیگه عروسک کوچیکش رو سوار اون قایق میکرد و بقیه هم برای امور مهمی مثل بررسی امکان خلقت انسانی در رسوندن کف دست به انتهای بشکه‌ مسابقه می دادند! 


اما همین بودن کنار بچه ها، واقعا برکت کار بود.
آره! سخت بود کنترل شون. یه بار حسین شش ساله رو به قصد تنبیه گرفته بودم و تا مرز انداختن توی بشکه بردمش!  به مامانش هم گفته بودم اگه میخواد بیاد اینجا بلوک زیر پای بچه ها رو خراب کنه و همه از اون بالا سقوط کنیم پایین، راحت یک کلام بیاد بگه خب. چرا اینقدر تلاش مذبوحانه!؟ 
اما عصر همون روز، اتفاق خوبی افتاد. بارها میشد دلم هوس چایی میکرد ولی چون همه جمع نمیشدیم، از کیسه ام میرفت.  تا اینکه بالاخره یه روز، یک دوست نازنین، دعوتم کرد به یک چای دو نفره‌ی خوش طعم و ماندگار که قبلش، برای یکی از مشکلاتش کلی دعا برداشته بودیم و حالا روزهای حل شدن اون مشکل بود.


اما اون سمت ماجرای ساخت خونه، ایام ولادت امام هشتم بود و گروه خواهران، شدیدا در حال فعالیت برای فراهم سازی مقدمات جشن.  


جدا از تمرین هشت نفره‌ی بچه های گروه سرود امام حسن مجتبی که مداحی یا ابالحسن یارضا رو کار میکردن، با کوله باری از ذوق و سلیقه، دخترا جمع شدن و مشغول نقاشی پرچم های «یارضا» شدن. پایین هر پرچم، یک شماره نوشته بودیم از یک تا 140. اون وقت توی جشن باید همه، پرچم هاشون رو نگه میداشتن تا موقع قرعه کشی، اگه عددشون بین هشت عدد انتخابی بود، بیان و جایزه عیدی بگیرن. 
کنار هم گذاشتن این همه پرچم که به کمک خود بچه ها تزیین و آماده شده بود، صحنه ی قشنگی رو خلق کرده بود. 


روستا، در کنار ساخت و ساز عمرانی، مشغول یک ساخت و ساز فرهنگی هم بود.  چیزی که همیشه توی هر اردو بهش عمیقا معتقد و پایبندیم که اردوی عمرانی صرف، اثر لازم رو نداره.

قرار شد جشن میلاد رو بلافاصله بعد از تموم شدن کار خونه برگزار کنیم. همه در انتظار جشن بودند و در حال کمک به اتمام خونه.

                                                                                                                                ادامه دارد ...
---------------------------------------------
* عشق نوشت: دنیاست خاک و هیچ ندارم به غیر دوست / دنیا سوای نامِ « حسن (ع) » دل بریدنی است ...
  • ۱ نظر
  • ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • ۳۰۶ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (32)

۲۴
شهریور

اردوی جهادی تابستانه (4)

آهن های در و پنجره و سقف، برامون رسیده. سریع یکی از جوونا رو میفرستم تا ضد زنگ بخره و جَلدی برگرده. 

تقریبا نیمی از روزهای اردو و ساخت وساز خونه گذشته و کار، الحمدلله پیشرفت خوبی داشته. ضد زنگ که میرسه، مامان خونه (یعنی خونه ای که داریم میسازیم) با همکاری پسرش قاسم، برای شروع کار جلو میاد. یک حرکت خانوادگی!  

قاسم واقعا دوست داره مثل یک مرد بزرگ بهش کار سپرده بشه.  شروع میکنه به ضد زنگ زدن. یک تنه تا آخرش میره جلو.



اما هرچقدر هم که اهل مقاومت و ایستادگی باشی، گررررررررمای بلووووووچستان، یه چیز دیگه است! 

واقعا میتونم ادعا کنم که توان همه مون تحت تاثیر گرما قرار گرفته بود و گاهی تا مغز استخون هامون، داغ میشد.  در کمتر از چند دقیقه، لیوان استیل مخصوص آب خوردن مون، طوری زیر گرما، حرارت میگرفت که آب یخ داخل لیوان، زیر ده ثانیه ولرم میشد! 

وای به حال اینکه باد داغ هم شروع به وزیدن میکرد. یعنی آن بیلیویــبِل!  غیر قابل باور بود مثل موشک!

این ها شوخی نبود. گاهی، بچه های روستا هم دیگه واقعا زیر گرمای روستای خودشون، کم می آوردند و به مرحله های ضعیفی از جنون کشیده میشدن.  تعریف کردنش هم سخته.

یوسف، اون روز بدجوری در نبرد با آفتاب بلوچستان، مقاومت کرده بود.  تا به خودمون اومدیم، داشت زیر آب دینام، دیوانه وار حموم میکرد!



شب که برای پخش فیلم مسجد بودیم، بدون اشاره به اسم کسی، برای بچه ها از برکت کار کردن برای خدا گفتم.

گفتم خیلیا برای اینکه بقیه بهشون بگن آفرین، کار میکنن. خیلیا هم برای اینکه خدا بهشون بگه آفرین، کار میکنن. لبخند بچه ها و غوغای تو دل شون، تایید حرفام بود. 

اون شب، یوسف دوبار در اوج تشنگی هام، بدون اینکه آب بخوام، برام آب خنک آورد.

                                                                                                                    ادامه دارد ....

----------------------------------

عشق نوشت: هرچه دارم میدهم ای آفتاب / روی قبر مجتبی (ع) کمتر بتاب ...

  • ۳ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۱
  • ۲۶۵ نمایش
  • سوره کوثر