کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

اینجا تکه هایی از لحظات زندگی باشکوهی را می خوانید که لطف "کریمانه" شامل حالش شده است ...

و سوره کوثر پیش از اینکه یک اجتماعی نویس باشد، یک "جهادی نویس" بوده و هست و خواهد بود ...

******************************
معتقدم هر بزرگواری که وارد "کریمانه" میشود، فقط بواسطه ی خدای حضرت زهرا س و خوش روزی بودن او است.

******************************
لطفا هنگام درج نظر ، تنها درمورد همان پست صحبت بفرمایید و از نظراتی با محتوای "به روزم" ، "سر بزنید" ، "منتظر شما هستم" جداً خودداری کنید. زیرا نه تنها تایید نخواهد شد بلکه حال نویسنده را نیز میگیرد.

******************************
اینجا دیانت و سیاست به هم تنیده است. اما این، لزوما به این معنا نیست که پیرامون مباحث سیاسی کشور پست جداگانه گذاشته شود و به بحث و نظر پرداخته شود. چشم ها را باید شست!

******************************
هرگونه برداشت، کپی از مطالب، استفاده از قسمت یا تمام متن، تحت هر عنوان، حتی بدون ذکر منبع، نه تنها حلال و مجاز می باشد، بلکه بعنوان نویسنده ی حقیقی و حقوقی مطلب، نشر دهندگان نوشته ها رو در ثواب نگارش آن ها شریک میکنم.

******************************
وبلاگ های خوبی که ببینم، بدون اطلاع و تقاضای لینک متقابل، به پیوندهای "کریمانه" اضافه میکنم.

******************************
تقریبا بالای 95 درصد از مطالب این وبلاگ ، تولیدی است و در هیچ جای فضای مجازی قابل جستجو نیست. این را نه از برای خودبزرگ بینی و غرور، که برای توجه و تعمق متفاوت و ویژه در پست ها نسبت به سایر نوشته های فضای مجازی، میگویم.

******************************
از رسالت های این وبلاگ، تبدیل مفاهیم سنگین و غیر قابل هضم فقهی که مربوط به سال ها و حتی سده ی گذشته و چیزی دور از زبان امروز جامعه ی ماست، به زبانی همگانی و مشترک است که بشدت کار سخت و دشواری بوده و امثال علامه مطهری میطلبد.


******************************
و حرف حساب: آیت الله فاضل ره فرمودند:
" 50 سال است دارم اسلام می‌خوانم. بگذار خلاصه‌اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده. به‌جای مستحبات تا می‌توانی به کار مردم برس. کار مردم را راه بیانداز.اگر قیامت کسی ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود..."

******************************
کانال تلگرامی ما : karimaneha@

یازهرا س.

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

محبت به توان دو


سیزده شب از اقامت پرکار گروه مون توی روستا میگذره. عقربه های خسته و قهوه ای ساعتم، یک و ربع بامداد رو نشون میده که یهو توی جمع پنجاه نفره مون، غلغله ای به پا میشه.  و کمی بعد صدای گیس و گیس کشی!  میرم داخل مقر. چه خبر که نیست! 

- "کی میره این همه راهو!؟ عاقا بی خیال شید تو رو به ابالفضل! ماها لِه لِهیم! لِهههههههههه!  شوخیشم نکنین."

موضوع از این قراره که فردا صبح زود باید یکی دو نفر از بچه ها تا شهر برن و شیشه های مدرسه ی در حال ساخت رو از شیشه بری، تحویل بگیرن.  اما خستگی وحشتناک کار عمرانی دو هفته ای، اونم زیر این گرما، نای داوطلب شدن رو از بچه های باصفامون گرفته. تا حدی که برای پیدا کردن برگه واسه قرعه کشی(!) که اسم هرکی دربیاد اون بره، حاضرن جنازه هاشونو از این اتاق به اون اتاق بکشونن و حنجره و اعصابشونو خرج کنن اما لذت خواب فردا صبح تا ظهر رو از دست ندن.  طفلیا. واقعا توی این شرایط، هیچی از این بدتر نیست که تصور یه خواب شیرین رو هم از بچه ها بگیرن.

- "من میرم."

خودم وقتی متوجه میشم چی گفتم که دیگه کار از کار گذشته و با انفجار شادی، صدای سوت و کف ممتد بچه ها، روستا رو برمیداره.  علیرضا میگه: "دمت شوفاژ صحرایی! الهی همین امشب شهید شی داداش."  درجوابش مرتضی میگه: "آخه دیوانه جان اینم دعا بود کردی؟! به هزار بدبختی یه داوطلب پیدا شده واسه فردا. حالا میگی زاررررت همین امشب شهید شه!؟  دعات تو حلقم!" 

صبح با یکی از بچه ها میرم شهر. ساعت شیش و نیم جلوی شیشه بری، یه تویوتا کرایه میکنم برای حمل بار. صاحب مغازه آقامسلم که از برادران اهل سنت مون هست، از راه میرسه. تقریبا ساعت هشت. خودم رو معرفی میکنم و شیشه ها رو با احتیاط با برادر آقا مسلم میاریم بیرون مغازه. گفتگو با سوال آقا مسلم شروع میشه.

- شیشه ها واسه کجا هست؟ 

- مدرسه.  یکی از روستاهای همین اطرافیم. مدرسه دبستان هست که ان شاءالله شیشه هاش نصب بشه دیگه کار، تموم میشه و تحویل داده میشه به آموزش و پرورش.

- توی همین تابستون ساختین؟  هوا خیلی گرمه که. 

دکمه های باز پیرهنم رو طوری کنار میزنم تا عکس روی تی شرتم، خوب توجهش رو جلب کنه. بعد جواب میدم.

- خب یه محبتی یه نقطه اشتراکی بین من و تو بوده که ما رو این همه راه کشونده اینجا تا بچه های بلوچ کشورمون بخاطر نبود مدرسه و امکانات تحصیلی، از درس و مدرسه محروم نشن. 

نگاه عمیقی بهم میکنه و صدایی ازش درنمیاد. فقط حس میکنم از این به بعد داره دو برابر توان و نیروش، مایه میذاره که شیشه ها رو قرص و محکم با طناب ببنده تا توی ناهمواری مسیر، اتفاقی براشون نیفته.  اما انگار دلش هنوزم راضی نیست. 

میره بالا و تموم شیشه ها رو میاره پایین. برای هزارمین بار، شیشه ی خیس عینکش رو با پیرهن خشک میکنه. بنده خدا دوباره از نو، مقواهای بیشتری کف ماشین پهن میکنه. با احتیاط و نظم بیشتری، شیشه ها رو بشکل اریب می چینه و جای ایستادن شون رو بررسی میکنه. دور تا دور شیشه ها رو با مقوا، حفاظ ایجاد میکنه. بعد با دقت بیشتری طناب ها رو دور مقواها می پیچه و به میله های آهنی ماشین گره میزنه. اما بازم دلش راضی نمیشه. 

عرق از سر و روش میریزه. دیگه دارم نگرانش میشم.  براش مشتری اومده اما هنوز درگیر بستن شیشه های ماست. میره میگرده و چند تا لاستیک پیدا میکنه و دورتادور مقواها قرار میده. چندبار از دو طرف میکشه و بالا پایین میکنه تا از استحکامش مطمئن بشه. اما بازم انگار یه چیزی کمه. دست آخر حتی از وسایل توی خود ماشین هم برای امنیت بیشتر شیشه ها استفاده میکنه. ینی هرکاری ازش براومد، این بشر کرد! از این بهتر توی این وضعیت نمیشد کسی رو پیدا کرد که اینقدر دلسوزانه بار رو ببنده. 



کارش که تموم میشه، روبروم وامیسته. تشخیص اشکای صورتش از عرق جبینش، تقریبا محاله. خیلی دلم میخواد قصه ی این یک ساعت آخر رو که اینطور عاشقانه کار کرد، بفهمم که یهو بی هوا اومد جلو. خم شد و عکس تی شرت رو بوسید و به پیشونیش کشید.  چشمامو می بندم و از ته دل خنده ی ملیحی میکنم.

خداحافظی قشنگی میکنیم و محکم تر از بستن شیشه ها با هم دست میدیم. تو دلم غوغایی به پاست. همون جا وامیستم و قبل از سوار شدن، به عمامه ی سیاه و محاسن سفید صاحب عکس نگاه میکنم و آروم میگم:"آقا سید! یه بوس طلب ما."

تابستان 92

----------------------------------

* سخنرانی مقتدرانه ی خطبه های روز عید، ماهمو عسل کرد. لاف در غریبی! :))

**عشق نوشت: گیرم رقبا بر در تو صف زده باشند / تک بوسه ی ما را بده، یک دانه صفی نیست!

  • ۲۳ نظر
  • ۲۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۰۰
  • ۸۰۰ نمایش
  • سوره کوثر

درد های یک جهادی نویس


نمی دانم از کجا شروع کنم؟ چقدر سخت است به نمایندگی از همه ی همسنگران گمنام ات قلم بدست بگیری.

بغض هایم را از درد نوشته های دوسال گذشته ام آغاز میکنم، وقتی زیر تابش امواج پر محبت غروب روستا خلوتی گزیدم.

و فقط خداوند کریم است که میداند که یک بچه جهادی چه ارتباط عمیقی دارد با گلواژه ی "غروب". غروب و غربت و غریبی.


میخواهم حرف هایی بزنم که گوش فعال نیاز دارد! اگر قرار است قضاوت شویم، ترجیح میدهم فریاد هایم را زده باشم.


ما همان نسل جدید انقلاب ایم که اکثرمان روزهای جنگ را ندیدیم و برای خمینی کبیر خون ندادیم. 

اما امروز برای امام خامنه ای هرچه داشتیم، خون دل خوردیم. آنقدر که در جوانی، شبیه برادران شهدا، موهای سر سفید کرده ایم.

هم سالان مان افتتاح میکردند: "زیبایی اندام جوزف" و ما در سحرهای مان آرزو میکردیم: "زیبایی افکار یوسف".

زمانی که خیلی ها عشق شان، هنرمندان هالیوود نام می گرفت، بازیگر مورد علاقه ی ما حاج عبدالله والی بود؛ پیامبر بشاگرد.

خرید شب عید محبوب ترین اتفاق سال خانواده های مان بود اما همیشه هفت سین جهادی مان، میزبان صفای بچه های روستا بود.


همیشه به اسم "سوره کوثر" گمنام ماندم چون شرم دارم از دریادلانی که گمنامانه راه شهدا را می روند و ادعایی ندارند.

چنان با خدا معامله کرده اند که گویا بهشت و جهنم یار را دائما می بینند و از شوق بهشت و خوف عقاب، در جان خود آرام نمی گیرند.

برادران ام که لذت پدر شدن و زندگی بی دردسر در کانون پرمحبت خانواده را به نگاه منتظر کوخ نشینان خمینی ترجیح ندادند.

خواهران ام که آغوش زهرایی خود را به روی تمام محرومیت های غریبانه ی این آب و خاک، همچون مادری دلسوز، باز نهادند.


به جان شما قسم ما نیز می خواستیم جوانی مان را بکنیم. اما یاد علی اکبر افتادیم و شور حبیب، وجودمان را فرا گرفت.

ما هم دل مان برای خنده های مادران و پدران مان تنگ میشد اما دلتنگی شیعیان حضرت زهرا س را ترجیح دادیم.

میخواستیم زودتر از سن و سال مان بزرگ نشویم و بچگی کنیم؛ اما درد دین و انسانیت، پیرمان کرد.

دل مان میخواست هرروز که از خواب بیدار میشدیم، سفره ی رنگین صبحانه مان مهیا باشد. لایک های فیس بوک مان را می شمردیم. با دوستان مان، قرار استخر میگذاشتیم و از همه ی شیرینی های دوران تکرار نشدنی مان لذت می بردیم.


اگر به جای پست و مقام در این مملکت، کوه و بیابان را انتخاب کردیم، نه برای این بود که تخصص یا مدیریت نمی دانستیم.

مادرمان زهرا س شاهد بود که بهترین فرصت های شغلی و پروژه های تحصیلی پیش روی مان بود.

اما چه کنیم که عشق مان به سید علی چیز دیگری است و عهد مان با امام راحل، متفاوت.


بخدا قسم تنبل و کم سواد نبودیم. ما شاگرد اول کلاس هایمان بودیم و بهترین رشته های بهترین دانشگاه ها قبول شدیم.

معلم دینی راهنمایی، زمانی که "توحید افعالی" را کنفرانس میدادم، از شدت ذوق، نمره پایانی ام را بیست گذاشت!

معلم فیزیک دبیرستان، همیشه اصرار داشت مسئله های کلاسی را سریع پاسخ ندهم تا کلاس اش از رونق نیفتد!

استاد زبان خارجه، لقب "امپراتور" ام داده بود و گاهی اداره کلاس اش را در دوران دانشجویی به ام میسپرد!


یک بچه جهادی همیشه مظلوم است. 

ما جان هایمان را کف دست گرفته ایم و بیابان های بلوچستان را با توکل به خدا و توسل به کریم اهل بیت، بی پروا می پیماییم.

به جرات میگویم هربار که تا روستا می رویم، در گوشه ی قلب مان احساس میکنیم که بازگشتی در کار نخواهد بود.

وصیت نامه هایمان را قبل از حرکت، دوباره میخوانیم و چیزهایی در آن اضافه میکنیم. مثل انتخاب اسم بچه هایمان...

و چه حال بی نظیری است لبخندی که شب های اردو از نگاهم نصیب بچه ها میکنم. آن ها شاید بگویند دیوانه شده ای! اما چشمان من از اینکه یک شب دیگر نیز، یکدیگر را می بینیم و همه چیز سر جای خود است، لبریز از تبسم اند. نعمتی که بیصدا در کنارمان جاری است ...


ما مظلــوم ایــم. چون تا زمانی که مایه ی پیشرفت جریان فرهنگی و دینی در منطقه مان باشیم و تا زمانی که با پست های خاطرات جهادی بروز و دسته پر باشیم، محبوب دل ها و در اعماق دل های مخاطبان و تعریف ها و تمجیدهایشان خواهیم بود. ما غریب ایم چون هر جا موفقیت و درخششی ایجاد کنیم، هر ارگان و فرد و مجموعه ای که بتواند، خود را مستقیما دخیل و موثر در این افتخارمان میداند.

اما خدا نیاورد و نصیب گرگ های بیابان نکند که روزی از روزهای خدا، سوال، ابهام یا انگشت اتهامی به سمت مان دراز شود! خدا نکند روزی ماشین در مسیر، واژگون شود! یا خداوند نیاورد زبانم لال، کسی مان نقص عضو شود یا از دنیا برود. 

آن وقت، نه تنها مسئولین از همه مان بیزار و فراری خواهند بود، بلکه قوه قضاییه سپاه را متهم میکند، سپاه، بسیج سازندگی را و بسیج سازندگی، خود جهادگر بیچاره را! وقتی در راس ارگان ها گردن کلفت هایی وجود داشته باشند، واضح است که درنهایت، دیواری از دیوار خودمان کوتاه تر پیدا نخواهد شد.

همان ها که دیروز فخر میفروختند که در کنارمان باشند و سند افتخارآفرینی هایمان را از آن خود کنند، حال در صف اول شاکیان قصه قرار میگیرند و حالا باید پاسخ بدهیم و متهم ایم که اصلا چرا رفتیم که حالا چنین اتفاقی رخ بدهد!؟ متهم میشویم به خامی و هیجان کاذب! به توهم کاربلد بودن! به خرابکاری کردن و مصیبت آفریدن! به احساسی بودن! و این است سرانجام تلخ یک جهادگر. سرانجامی در برزخ دیروزشان که میگفتند چرا نمی روید و امروزشان که میگویند چرا رفتید...!؟


شاید روزگاری، برخی کم ظرفیت و بیسواد، به اسم جهادگر، گام های مغرضانه بر خاک مناطق محروم این کشور برداشتند و از عکس واره های فقر و تنگدستی مردمان وطنم، نمایشگاه ها زدند برای اثبات توجه مسئول نامردشان به این نواحی.

شاید عده ای در پوشش جهادی، کارهای کوتاه مدت کردند و سپس همه چیز را رها کردند و جهاد فرهنگی و عمرانی را یک لذت زودگذر دانستند.

شاید بعضی مان خواسته یا ناخواسته، اشتباهات فکری و عملی غیر قابل جبران کردند. 

اما این ها همه ی جهادگران نبودند. جهادگر، بابک نادری بود. جهادگر، سعید مومنی بود و تمام گمنامان این سرزمین که بیل و کلنگ هایشان را آنقدر بر سر نفس شان فرود آورده اند که دیگر، حرف هیچکس متوقف شان نکرد. 

 

براستی چه کسی میداند برای همین خدمت پانزده روزه به اهالی روستا، چه اشک ها که برای رضایت خانواده هایمان نریخته ایم و چه فیلم ها که بازی نکرده ایم و چه قول ها که در ازای همین چند روز برای یک عمر نداده ایم!؟

چه کسی میداند که به هزاران سختی و گدایی، تنها اندکی از هزینه ها را توانسته ایم جمع کنیم و مابقی را از جیب شخصی وسط گذاشته ایم، خوراک کمتری استفاده میکنیم و در هزینه ها، بیشتر از حد ممکن صرفه جویی میکنیم تا جایی بهتر، آن را صرف روستا، فرشته هایش و مراسمات کنیم.

و چه کسی میداند وقتی آب سنگین روستا معده هایمان را به هم می ریخت و گرمای داغ بیابان، مغز سرمان را طوری گاز می گرفت که نیمه های شب در خواب، هذیان می گفتیم و تا مرز بیهوشی پیش می رفتیم، جایی جز بیابان کویر برای دادزدن نداشتیم!

چه کسی میداند حال ما را وقتی صداقت و صفای مان، ابزار منفعت پرستی مسئولین قرار می گرفت و آقایان سر جان و مال و آبروهایمان، چه معامله ها که نمی کردند!

و کسی چه میداند که پشت هرکدام از این خاطره های جهادی، چه خون دل ها و چه امتحان های سنگین و کمر شکن که نبوده است  و نیست و نخواهد بود ...

و هیچکس هنوز هم نمیداند که با تمام این له شدن ها، هنوز هم تنها آرزوی مان خدمتی خالصانه تر برای مردم روستاست تا بار دیگر همه باهم، با عزت نفس بیشتر، به زیارت مشهد و قم و جمکران و بعد، زیارت شش گوشه ی عاشقی عالم نایل شویم.


غصه هایم را به اوج می برم. جایی که هم از دوست میکشیم و هم از بیگانه. 

بیگانه که از ابتدا، بی ریا و صادقانه بیگانگی کرده است. از همان اول با ابزار تهدید و تمسخر، به جنگ مان آمده است.

اما از دوست بگویم. دوست، با تعجب از اینکه با دست خودمان به آینده و شغل و زندگی مان گند زده ایم و با طعنه که: "این چیزها، برایت آب و نان نمیشود!" از کنار مان عبور میکند.

گاهی میگوید:"حتما در ازای این خدمت در مناطق محروم، حقوق دلچسبی میگیرید که اینطور برای یک روستا وقت میگذارید!"

گاهی نیز میگوید:"شما فکر میکنید شهید زنده اید!؟ اصلا شما را چه کار با اینجا؟ مگر مسئولین مرده اند!؟" 

دوست، حتی گاهی برایت میزند! سفارش ات را هم پیش بیگانه میکند!


دنیای جهادی، دنیای خاصی است. 

ما در بین مردمان خودمان غریبانه زندگی میکنیم.

حقوق ما کاسه های پرمحبت شیر است که میهمان اهالی می شویم و جیب پرپول ما، اعتبار و ارزش محبتی است که میان اهل بیت و فرشته های روستا، واسطه اش شدیم.

من به همه و همه جا گفته ام و میگویم: جهاد یعنی درد ...

هرکه بیشتر درد میکشد، جهادش مقبول تر و مولاپسندانه تر ...

هرچه نگاه میکنم، واقعا یک جهادگر جز سایه ی کریمانه، پناهی ندارد.

و هرچه می بینم، چیزی جز عنایت چادر خاکی، دلش را به راهش محکم نمیکند ...

--------------------------------------------

* کاش فقط یک هزارم دردهای مان را در این پست گفته بودم...

** عشق نوشت: من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام / تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام

نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست / من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام

ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست / من همان « فرش ِ گران سنگم »، فقط پا خورده ام

 دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه / بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام ...

  • ۲۱ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۴ ، ۰۹:۲۶
  • ۶۸۷ نمایش
  • سوره کوثر

سرانجام، انتظار به پایان آمد!

پس از حل تماااااااااااااامی مشکلات جامعه ی ایران، نظیر رباخواری، فقر و فحشا، بیکاری، ازدواج، طلاق، اعتیاد، فساد اداری، فساد اقتصادی، اختلاس، رشوه و ارتشا و ..... 

حالا پس از سالیان سال اصرار و تلاش تنی چند از جریان های منتسب به مراجع تقلید و سطح فوق العاده ی دقت و تمرکز ایشان بر

مهم ترین، حیاتی ترین، شاخص ترین، حساس ترین، اصلی ترین و سرنوشت ساز ترین معضل فقهی و فقاهتی حال حاضر جهان اسلام،

یعنی رویت هلال اول رمضان!!!

اعلام می داریم:

این هفته در ایران، بمدت شش شب و بعبارتی یک هفته شب قدر داریم! دست و جیغ و هورای بلند برای این اتفاق مبارک!

ضمن تشکر و قدردانی فراوان از همت و جدیت بیت معظم تنی چند از فقها و مراجع بزرگوار تقلید، که تا این اندازه نگران سلامت ایمان مردم هستند و برای این مهم، از هیچ خدمتی دریغ نکرده اند،

دلیل این حماسه ی بزرگ، عدم توافق همان تنی چند از فقها، با فتوای رسمی آیت الله خامنه ای رهبر ایران مبنی بر روز اول شروع ماه رمضان است. در نتیجه، عده ای روز هجدهم را روز هفدهم ماه می پندارند و شب قدر شان، با یک شب تاخیر فرا می رسد!

بنا بر آخرین اخبار، عده ای از مقلدین مراجع عالیقدر، آیات عظام ایکس، ایگرگ، وای و ضد، همچنان در تردید میان انتخاب شب های زوج یا فرد به عنوان شب های قدر امسال خویش، به سر می برند!

عده ای دیگر نیز، مجدانه، تصمیم دارند هر شش شب را به احیا و شب زنده داری بپردازند تا چیزی از حقیقت شب های قدر از دست نداده باشند!

بدیهی است که مراسم پرفضیلت نماز عید فطر امسال نیز، در دو روز و دو نوبت مجزا برگزار خواهد شد! 

در پایان، از طرف خود و کادر خبری شبکه بی بی سی این تقابل مراجع تقلید با رهبری ایران را به فال نیک گرفته و تحقق این پیش بینی را تبریک می گویم. به امید گسترش فریاد آزادی و تفرقه ی بیش از پیش در بدنه ی رژیم ایران، منتظر جنگ احزاب مذهبی در ایران خواهیم بود.


-----------------------------------------------

* فقها مچکریم! اینطوری عقلانیت، فدای تصمیمات عده ای میشه وا.

** هر سه شب قدر امسال ام رو تقدیم میکنم به رهبر فرزانه، فکور، دلیر و "مظلوم" کشورم؛ سید علی خامنه ای بزرگ.

*** عشق نوشت: برخیز و کوله بار محبت به دوش گیر/ سرهای بی نوازش بسیار مانده است

با تو چه کرده ضربه ی آن تیغ زهردار؟ / مانند فاطمه تنت ازکار مانده است!

آنقدر زخم ضربه ی دشمن عمیق هست/ زینب برای بستن آن زار مانده است

آرام تر نفس بکش آرام تر بگو / چندین نفس به لحظه ی دیدار مانده است

از آن زمان که شاخه ی یاست شکسته شد / چشمت هنوز بر در و دیوار مانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب /برروی دست و گردنت انگار مانده است

می دانی ای شکسته سر آل هاشمی / تاریخ زنده در پی تکرار مانده است 

از بغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست / باقی آن برای علمدار مانده است ...

  • ۷۱ نظر
  • ۱۴ تیر ۹۴ ، ۰۵:۴۵
  • ۱۰۸۶ نمایش
  • سوره کوثر

     هلهله به پا کنید که دریا اومد  

نبی اومد ، علی اومد ، زهرا اومد    


     توو عشیــــــره    بی نظیــــــره

هر کی که نمی تونه ببینـــدش بـره بمیــره        

                چشم حسودا کــــور بشه "زهرا شده مادر"

      "بابا شده حیدر"   به به نسیم اومد           

     حاتم بدونه حناش دیـــگه رنگی نداره       

                            آخه خبر نداره!   امشب کریم اومد      

   

     همتا نـــــداره       حیــــــدر تبـــــاره

از فضل پدر حاصلشه که سفره داره      

  زیباست و غوغـــاست   صیاد دلهاست

امشب شب اختصاصی کل گداهاست  


جشنی به پا میشه توو بقیع یک شب میلاد   
     یک پنجره فولاد   دلا به شور و شینه


از گنبد خضرای رسول تا صحن آقا             

یک جاده ی زیبا     بین الحرمینه                   

     میریــــــم زیارت     نوبــــت به نوبــــت

حرم آقامون حســــن میشه حرم کرامــت                 


وهابی کور شه    بقیع دیگه همیشه   

     به لطف آقامون صاحب زمون کربلا میشه .... 



     حسن جان       


          قربان شیرین زبانی کودکانه ات   


     آنگاه که آیات و روایات را در مسجد  از کام رسوال الله می گرفتی    

    و منبر خانه ی مادرت زهرا سلام الله علیها را نورباران می کردی ...    


    قربان قدم هایت که باعث شد    


     به برکت مادر گفتن های تو ، ما نیز به حضرت عشق بگوییم: "مادر"    


    قربان تو و تولد تو    


     که کریمانه ترین کریمانه ی خلقت را رقم زد         


     قربان کریمانه ی کریمانه ات     


     که هرچه سوره کوثر دارد، از "امام حسنی" بودن اش دارد     


     قربان بهشت و اهالی بهشت ات    


    که آرزو میکنم امروز، بهشت جهادی را برای تمام عمرم امضا کنی ... یا کریم    


--------------------------------------

* امروز کریمانه، غزل بارون قشنگ ترین عید در عاشقانه ی میلاد امام حسنه. کامنت های این پست باید رکورد بزنه.

* عشق نوشت: بی دفتر و حساب ، کریمانه می دهی / ساده، بدون قصر و کرمخانه می دهی 
زهرا نژادی و قدمت سبز ... یا حسن / یک روز می شود حرمت ، سبز ... یا حسن 

  • ۸۳ نظر
  • ۱۰ تیر ۹۴ ، ۰۰:۰۰
  • ۹۵۵ نمایش
  • سوره کوثر

همیشه از خودم می پرسیدم چرا برخی مردم و حتی مذهبی ها نسبت به ریش و گاهی عمامه آلرژی دارند؟ چرا داخل تاکسی ها و اماکن عمومی همیشه عده ای در حال بدگویی از نظام و روحانیت و مذهب و مذهبی ها هستند!؟ خدا نکند قیافه ات کمی حزب اللهی هم باشد! کافیست برایت که تا آخر مقصد، از خدمات بی دریغ رضاشاه و بزرگی های او بشنوی!

همیشه از خودم می پرسیدم چرا برخی مردم در انتخابات نگاه می کنند هر کس ریش دارتر و عمامه ای تر بود و یا انتساب به این امور داشت و از پایبندی به دین و انقلاب بیشتر دم می زد، حتما به طرف او نمی روند!؟ خب! مگر دینداری اینقدر بد است؟ چرا و چرا و چرا؟

امروز اما برای این سوال، به پاسخی رسیده ام در حد یک کتاب! دنبال ناشر می گردم! آن هم با حفظ حقوق نشر!

درد ما از آنجایی شروع شد که در پوست اسلام باقی ماندیم و از ظاهر، فراتر نرفتیم و اسلام را برایمان دین ظاهر نامیدند. برای ما صرف یاعلی گفتن و رعایت ظواهر و شعائر دین، بیشتر اولویت پیدا کرد تا شناخت مغز دین و بنیان های فکری آن.

و ما پسندیدیم ایمان بدون عمل صالح! تقوای پوشیده شده از ریا و اسلام نومن ببعض و نکفر ببعض را!

هرجا دردی از زندگی و خواسته هایمان دوا میشد، نام قرآن را بردیم و هرجا به ضررمان بود، اسلام روشنفکری را برگزیدیم. 

هرچیزی را که بوی دین می داد، در عده ای مذهبی نما خلاصه کردیم و هرکس را که چادری بود و زیباتر از اسم اهل بیت مایه میگذاشت و تواضع های ساختگی از خود نمایش می داد، مومن و متدین خواندیم!

و البته خدا نگذرد از باب توجیه! اینان کافیست تنها بخواهند کاری را انجام دهند! هرگونه که بتوانند، ابواب کتاب لمعه را به هم گره می زنند تا سرانجام به معجون دست ساز خویش برسند!

بزرگ تر شدم و دیدم عده ای که خود را مجری مذهب می دانند، رفتارشان با سطح انتظار، خیلی متفاوت است.

اگر یک پسر مذهبی و چادری تخلف کنند، یک هزارم برخوردی را هم که با یک پسر فشن و دختر بدپوشش دارند، اعمال نمی کنند!

اگر فرزندان مسئولین و آقایان، با میلیارد ها میلیارد اختلاس، مملکت و آبروی نظام را به گند بکشند، بازهم بررسی پرونده ی فقیری که از سر نیاز دست به دزدیدن یک عدد بیسکویت برده، جدی تر و اولویت دار تر است!

خودشان و خانواده شان اگر هزار نقص باطن داشته باشند، مهم نیست! تنها وای بحال خانم بدپوششی که نقص ظاهر داشته باشد!

امر به معروف شان شده است گشت ارشاد وحشی!

نماد دین و دینداری شان شده است حجاب چادر! 

تنها، زمانی به سراغ آیات و احادیث و استناد به کلام رهبری می روند که از دل آن، حرف خودشان را بتوانند اثبات کنند و بیرون بکشند.

استاد شریعتی را می کوبند درحالیکه پشیزی از نظام فکری علامه شهید مطهری نمی دانند!

شهید بهشتی را می پرستند درحالیکه نمیدانند همو فرموده بود پوشش رسمی زنان کشور، چادر نباید باشد!

هر غلطی می خواهند بکنند، خود را در مقدسات می پیچند و هر اشتباهی می کنند، با مقدسات آن را می پوشانند!

چنان اهل بیت را به خود می چسبانند که تو میان حق و باطل نیز به تردید می افتی! 

به دروغ متوسل می شوند و می گویند: توریه است!

به غیبت پناه می برند و می گویند: مشورت است!

زنان را صیغه ی بی حساب می کنند و می گویند: سنت رسول الله است!

پول بیت المال را می خورند و می گویند: این همه بیت المال از جیب ما خورد!

ریا می کنند و می گویند: جهت گسترش معارف الهی است!

برای باورکردنی تر شدن دروغ هایشان، از لب های خشک شان در اثر روزه مایه می گذارند!

قانون، تا زمانی خط قرمز شان است که تهدیدی برای خود و عزیزان شان به حساب نیاید!

از حضرت عباس جز قسم و سوگند نمی دانند و از حضرت زهرا جز توهم پوشیه دار بودن حضرت!

و از رمضان نیز، تنها یک شبیه سازی کودکانه با فقرا و محرومین بمدت سی روز!

آن وقت دائما با استیل نصیحت و توصیه، منبر می روند!

در کمال وقاحت معتقدند: دیگی که برای ما نمی جوشد، میخواهیم سر سگ داخلش بجوشد!

اگر وضع زندگی شان خوب باشد، انقلاب به آن ها خدمت کرده واگرنه، قربانی آرمان های خمینی شده اند!

و از همه چیز بدتر درد بی درمانی به نام "ادعا". 

می میرند اگر اینقدر ادعا نداشته باشند. ادعای خاکی بودن. ادعای تواضع و پیروی راه شهدا. ادعای فدایی ولایت فقیه. ادعای حب شهادت. ادعای سابقه درخشان در مناطق جنگی جنوب کشور. از همه تلخ تر، ادعای کار فرهنگی!

امروز میخواهم بزرگ ترین عذرخواهی از تاریخ را بکنم.

تاریخ! ما را ببخش که هرکجا فساد و انحرافی بوده است، پای مذهب و اهالی مذهب وسط بوده است. ما را ببخش که هیچ وقت، کافر دانا نتوانسته است به اسلام راستین ضربه بزند؛ بلکه جور کم کاری او را مسلمانان جاهل یا خائن کشیده اند! چرا که کفر، یارای مقابله با اسلام حقیقی را ندارد. 

امروز از همین تریبون نازنین، به نمایندگی از تمام مذهبی های این دنیا از همه ی آن هایی که از مقدسات دلزده شده اند و بخاطر رفتار بد و اخلاق امثال من، از دین بریده اند، عذرخواهی میکنم.

و به همه ی آن هایی که در پاسخ به عمل یک مذهبی نما، خدا را کنار زدند، اهل بیت را فراموش کردند و این دردشان را در نوع پوشش، لحن الفاظ، ژست حرکات و دهن کجی مواضع شان بروز دادند، حق میدهم و از همه ی آن ها درخواست حلالیت دارم.

از همه ی آن هایی که بخاطر قضاوت های هم فکران من، نماز را کنار گذاشتند و انتقام تفاوت میان حرف و عمل من را، از خدا گرفتند.

آن هایی که به اسم ارشاد، تهمت ها تحمل کردند. دخترانی که به جرم نقص ظاهر، چیزی از حیثیت و آبرو برایشان گذاشته نشد.

ما چه کردیم که حالا توقع داریم مدینه ی فاضله داشته باشیم؟

آنقدر نفرت پیدا کرده اند که حالا روز اول ماه مبارک، آب بازی مختلط در پارک های کرج می بینیم!

برخلاف گفته ی مراجع تقلید، روزانه با عطش چندبرابر، مخاطبان فیس بوک و ماهواره بیشتر می شوند!

تا کسی می گوید آزادی، برایش سوت و کف ممتد می زنند! براستی مگر، راه آزادی از انقلاب نمی گذرد؟!

پس چه شده است که بیشتر پیرمردهای ما از انقلابی که برای آزادی کرده اند، پشیمان اند!؟

مدتی است دیگر برایم افراد با ظاهر دینی، هیچ برتری و رجحانی بر افراد با ظاهر غیر دینی ندارند.

به آدمی که صریحا می گوید نماز نمی خواند، همانند روحانیت، سلام می دهم. بلکه اولی را دلچسب تر!

دیگر هیچ جوره باور نمی کنم یک خانم چادری از یک خانم بدپوشش پاک تر یا مومن تر باشد!

استاد دانشگاه لیسبون فرانسه است و هرروز با همان کت و شلوار نو و کوله پشتی خاص خود، از منزل بیرون می آید.

تنها یک بار بوی غربت دخترانی که در مناطق دور افتاده ی کشور با ساده ترین جهیزیه به خانه ی بخت می روند، با او کاری کرده است که نیمی از زندگی مالی خودش را بدون اطلاع هیچ یک از همکاران و اساتید و اقوام و همسایگان، وقف عزت این دختران کرده است.

قابل توجه اینکه ایشان نه ریش دارد و نه اهل عمامه است و از هر دوی این موضوعات و افراد متمایل به آن ها گریزان است! 

اصلا هم ادعای فضل خود و پدرش را هم ندارد! اصلا هم جانماز آب نمی کشد و حتی تسبیح و انگشتر هم ندارد! زنش هم چادری نیست و رو نمی گیرد!

اصلا هم انتظار ندارد هر چیزی گفت، دنبالش بدوی و به به و چه چه کنان و سینه زنان، آن را نشانه ی هوش و فراست و از جانب خدا بدانی و او و خاندانش را ذاتا مغز و نظر کرده ی خدا بنامی!

حالا که فکر می کنم، می بینم کم کم از کراواتی ها خوشم می آید. از ریش تراشیده ها و غیر چادری ها!

کم کم می فهمم چرا برخی راحت می روند خارج کشور و به قول همان بی دین های عامل، می شوند وطن فروش و یا لااقل پشت کرده به وطن(!) که با همه ی مصائب درد غربت، برنگشتن به این جامعه را ترجیح می دهند.

میخواهم انگشتانم را تا انتهای حلق اعتقاداتم فرو ببرم و انبوهی از مذهبی ها و حزب اللهی ها را یکجا بالا بیاورم. حیف که روزه ام را باطل میکند!

تنها چیزی که دلم را به ماندن در این لباس و تفکر، گرم نگه می دارد، اندک باریکه ای از خلوص عده ای عاشق نایاب است که با همه ی وجود، خود را گمنامانه خرج عزت مذهب می کنند.

--------------------------------

عشق نوشت: حال هیشکی تو دنیا ... بدتر از حال من نیست / دردی رو زمین ... بدتر از همین ... درد تنها شدن نیست ...

  • ۲۸ نظر
  • ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۹:۳۶
  • ۸۴۹ نمایش
  • سوره کوثر