کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

لحظاتی باشکوه پر از سادگی

کـریمانــه

اینجا تکه هایی از لحظات زندگی باشکوهی را می خوانید که لطف "کریمانه" شامل حالش شده است ...

و سوره کوثر پیش از اینکه یک اجتماعی نویس باشد، یک "جهادی نویس" بوده و هست و خواهد بود ...

******************************
معتقدم هر بزرگواری که وارد "کریمانه" میشود، فقط بواسطه ی خدای حضرت زهرا س و خوش روزی بودن او است.

******************************
اینجا دیانت و سیاست به هم تنیده است. اما این، لزوما به این معنا نیست که پیرامون مباحث سیاسی کشور پست جداگانه گذاشته شود و به بحث و نظر پرداخته شود. چشم ها را باید شست!

******************************
هرگونه برداشت، کپی از مطالب، استفاده از قسمت یا تمام متن، تحت هر عنوان، حتی بدون ذکر منبع، نه تنها حلال و مجاز می باشد، بلکه بعنوان نویسنده ی حقیقی و حقوقی مطلب، نشر دهندگان نوشته ها رو در ثواب نگارش آن ها شریک میکنم.

******************************
تقریبا بالای 95 درصد از مطالب این وبلاگ ، تولیدی است و در هیچ جای فضای مجازی قابل جستجو نیست. این را نه از برای خودبزرگ بینی و غرور، که برای توجه و تعمق متفاوت و ویژه در پست ها نسبت به سایر نوشته های فضای مجازی، میگویم.

******************************
و حرف حساب: آیت الله فاضل ره فرمودند:
" 50 سال است دارم اسلام می‌خوانم. بگذار خلاصه‌اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده. به‌جای مستحبات تا می‌توانی به کار مردم برس. کار مردم را راه بیانداز.اگر قیامت کسی ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود..."

یازهرا س.

مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

پایان من!

۰۳
اسفند

جوانک، در نگاه اول، کمی احمق به نظر می رسید. با همان سبک همیشگی، شروع کرد به نواختن. امشب اما مهمانان سینما، ملودرام عاشقانه تلخی دیده بودند. جوانک، سرما را به شکلی می‌نواخت که گرمای حروف اش تا عمق چشم هایت بی مزاحم راه می‌یافت.

سراب رد پای تو ........ کجای جاده پیدا شد؟ 

کجا دستاتو گم کردم؟ که پایان من اینجا شد

تمام سالن، حالا بیرون سینما، ایستاده‎است به تماشای عاشقانه ای تازه از جنس یک خلوت مشترک! سوز حرارت اجرای جوانک، اشک‌ سرما هم را در آورده است. هرکس که پای فیلم، چشم بغض اش نشکفته، حالا، با گوش دل جبران می‌کند. انگار همه، این کنسرت زنده را کم داشتیم. تجسم این همه لطافت یکجا جمع شده، آن هم میان جماعت خواننده خیابانی این روزگار، غیر قابل باور است.

تو با دلتنــــگیای من ...... تو با ایــن جاده هم‌دستی!

تظــــاهر کن ازم دوری ... تظـــــاهر میکنم هستی... 

انگار سانس جدید سینما، بیشتر از داخل سالن، گرفته است! تقریبا کسی نیست که دست در جیب نبرده باشد تا از حال خوب و اجرای ناز جوانک، تقدیر کند.

بغضی سنگین، صدای جوانک را از هم می‌پاشد. جمعیت در خلوت اشک، به نوستالژی عاشقانه شخصی شان بازگشته اند و با او زمزمه می‌کنند. جوانک به سرفه افتاده ولی با چشم های بسته تکرار می‌کند.

کجا دستاتو گم کردم ... که پایان من اینجا شد...

که ... پایان من ... اینجا شد ... که... پ...ایا...ن من ... ای...ن...جـــا ...

صدای نوازنده در میان همهمه ای مبهم، گم می‌شود. فریاد مرگ‎باری، دچار حضار می‌شود. همه ترسیده‌ایم. کسی می‌گوید: «قلبش، ترکیده!» از چشم و بینی‌اش، خون بیرون می‌ریزد. انگار حقیقت دارد. صحنه، سخت تر از توصیف قلم است.

چشم‌هایم، خیره مانده و نمی‌خواهد روایت را به قلبم برساند. جوانک در همین عاشقانه کوتاه ولی سخت، به عشق جاویدش پیوسته‌است. قهرمان قصه عاشقی، جایی جز پرده سینما، بالاخره نقش بی‌تکرار مرگ را بازی کرد.

ملودرام امشب، تکمیل شده‌است و بغض عشق، بدرقه راه امشب من. در خود مانده ام. پایان جوانک شد همانچه که عمری همه جا، دم می‌زد از آن. پایان من کجا می‌شود؟ ...


----------------------------------------------

* عشق نوشت: پایان ماجرای دل و عشق، روشن است / ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی ...

  • ۴ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۰
  • ۸۷۰ نمایش
  • سوره کوثر

چادرت دو حالت دارد؛ یا تو را به حضرت زهرا س میرساند و یا تو را از او دور میکند. 

چگونه؟ مگر میشود آخر؟ برایت میگویم.

چادر سرت کرده ای که به صاحب چادر خاکی نزدیک شوی، درست؟ حضرت زهرا سلام الله علیها آخرین لحظات عمرش، نماز خواند و خدا را به پدر، همسر، حسنین و زینبین اش قسم داد که: گناهکاران امت رسول خدا را ببخشد و وارد بهشت کند تا آن حضرت کریمه خوشحال بشود.

یعنی تو اگر چادر پوشیدی تا زهرایی باشی، باید آرزویت باشد تمام دخترها خوشبخت شوند و پای احدی شان به جهنم باز نشود.



اگر چادر پوشیدی و گفتی: "خدایا ما که بهشتی هستیم اما نکند بخواهی مانتویی ها را هم به بهشت ببری!" یا وقتی شنیدی اگر ایشان توبه کنند، بخشیده می‌شوند، زیر لب شکایت کردی که: "امکان ندارد! فلان فلان شده ها این همه جوان را از راه به در کردند! ما هم میتوانستیم آرایش کنیم، لباس فلان بپوشیم و بعد هم توبه کنیم. اینطور که نمی‌شود!" آن وقت یعنی این چادر، تو را به فاطمه زهرا س نزدیک نکرده است. 

همین تنفر شدید، روی طرف مقابل هم تاثیر میگذارد و اصلا بخشی بخاطر همین تنفر است که میگویند این چادری ها فقط خودشان را قبول دارند، ما را کافر میدانند، فلان فلان شده ها معلوم نیست خودشان چه کارها که نمی کنند!

خواهرم! تنها زمانی میتوانی به بهشت آن هم وی‌آی‌پی اش بیاندیشی که از جاده‌ی فاطمیه، مطمئن عبور کرده باشی!

چادر، پوشش مقدسی است. اما نه برای پز دادن به تقدس اش! بلکه برای مقدس کردن اخلاق تو که چادر میپوشی!
اگر هدف تو از انتخاب پوشش چادر، زهرایی شدن باشد، باید آنقدر دلسوز مردم باشی که آرزویت، بهشت رفتن همه شان باشد.

از گناه متنفر باشیم؛ نه از بنده‌ی گنهکار و برای از بین بردن گناه قدم برداریم نه بنده‌ی گنهکار! اینکه ما میتوانستیم گناه کنیم و نکردیم، عقده نشود. کار باید فقط بخاطر خدا باشد نه انتقام و کینه توزی. با تنفر و فحش به یک بخش از جامعه، جامعه اصلاح نخواهد شد، بیماری، تشخیص میطلبد و درمان نیز حوصله.
.
.
.
منبع و متن عبارت دعای بانوی دو عالم در لحظات شهادت: 
«اللّهُمَّ اِنّی اسألُکَ بِمُحَمَّدٍ المصطفی و شُوقه إلیَّ و بَبْعلی عَلیٍ المُرتَضی و حُزْنه عَلَیَّ، وَ بِالحَسَنِ المُجتَبی و بکائِه عَلَیَّ وَ بِالحُسَیْنِ الشَّهیدِ و کآبَتهِ عَلَیَّ و بَناتی الفاطِمیّات و تحسّرهُنَّ عَلَیَّ، انَّکَ تَرحَمُ وَ تَغْفِرُ لِلعُصاةِ مِن اُمَّةِ مُحمّدٍ و تَدْخُلُهُم الجَنَّةَ، اِنَّکَ اَکْرَمُ المَسئولینَ وَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ؛» 
«خداوندا، تو را می خوانم به حق محمد مصطفی که اشتیاق دیدار او را دارم، و به حقّ شوهرم علی و اندوهی که بر من داد، و به حق حسن مجتبی و اشکی که بر من می ریزد، و به حق حسین شهید و افسردگی اش نسبت به من و به حق دختران فاطمی ام و حسرتی که بر من می خورند که گناهکاران امّت محمد را بیامرزی و در بهشت داخل کنی، همانا تو بهترین درخواست شوندگان و مهربان ترین مهربانان هستی».

عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال؛ مستدرک سیدة النساء إلى الإمام الجواد؛ ج‏11، قسم2، فاطمةس؛ ص891 و وفاه فاطمة الزهراء؛ بلادى البحرانى، ص78.

--------------------------------------
* عشق نوشت: نتیجه ی همه ی استخاره ها "خیر"است / اگر به نیت "تو" وا شوند قرآن ها ...
  • ۴ نظر
  • ۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۶:۱۲
  • ۷۷۵ نمایش
  • سوره کوثر

با پای چشم!


از نجف تا کربلا چشم های زیادی هستند که دلت را تا مدتی نامعلوم، به شکلی ناجوانمردانه می ربایند.

بعضی نگاه ها که میزبانان عراقی در هنگام پذیرایی به چشمان تو دارند، عادی نیست. 

گاهی آنقدر حرف از چشم های شان می ریزد که میخواهی چند ساعتی را بایستی و تک تک شان را بشنوی.


تمام خانواده، در طول عمرشان شاید یکبار هم فرصت پیاده روی تا کربلا را نداشته اند. 

آخر، تمام مدت در حال پذیرایی و توزیع نذورات در میان این جماعت زائر بوده اند.

اما همه شان، بدون استثنا با چشم های شان، هزاران زائر را بهم ریخته اند. 



مشهور است که هرکس روزی اش کربلای اربعین نشود، با پای دل به زیارت می آید.

اما من میشناسم عاشقانی را که با پای چشم، به دست دل های اربعینی، می آویزند.

همین نگاه، کافیست تا در ذره ذره‌ی حال خوب تو، شریک باشند و البته صاحب حق.

حالا نوبت توست! این بار که میروی، تو با چشم هایت، التماس دعایی ابدی بخواه ...


-------------------------------------

عشق نوشت: این فقط پا به جاده رفتن نیست /یک ملاقات ساده رفتن نیست

می رسی تا خدا؛ درنگ نکن / این فقط یک پیاده رفتن نیست ...

  • ۶ نظر
  • ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۹
  • ۸۲۴ نمایش
  • سوره کوثر

اردوی جهادی تابستانه (7)


گرمای هوا از پس جوونای گروه امام حسن برنیومد و بالاخره خونه رو تموم کردیم.

خونه ای که با نگاه کردن بهش خستگی مون می ریخت و حسابی ته دل مون، آرامش سکونت پیدا میکرد. بماند اینکه پدر و مادر این خونواده ته دلشون چه خبر بود و از اینکه چند روز دیگه دخترشون عروسیشه و خونه دار هستن، چقدر عزتمند و خوشحالن.  یکبار نشد توی این دوازده روز، مادر خونه ما رو ببینه و برامون دست به دعا بلند نکنه.



روزای آخر، تیم پرقدرت و پرتلاش خواهران، با بچه های روستا در استقبال از جشن، تمام اطراف خونه ای رو که در حال ساخت بودیم، با پرچم های رنگارنگ مسجد تزیین کرده بودن.  اونجا کار ساده ای نیست نصب پرچم ها رو چوب های درخت خرما که الان البته نقش دیوار خونه ی مردم مون رو داره. 

یکی از اشتباهات مرسوم گروه های جهادی، کار موقتی روی بچه هاست. یعنی مثلا ده، بیست روز مهمون یه روستا میشن. یه سری اطلاعات و معلومات رو تحویل بچه ها میدن و بعد، یه روستای دیگه و بعد روستاهای دیگه.  فارغ از اینکه اون بچه ها در حال رشد و یادگیری ان و نیاز به رصد فرهنگی و اخلاقی لحظه به لحظه دارن. 

رضا کسیه که به دلیل خیلی مسائل، بیشترین فشار رو تحمل میکنه. به همین خاطر، بیشترین کلمات تند و تیز و شاید زشت رو میشه ازش شنید.  در عین حال، بیشترین دغدغه برای جنگ با داعش رو داره، بیشترین ذوق و تلاش تا آخرین لحظات برای کمک به ساخت خونه و بیشترین عطش برای کارهایی که از هرکسی برنمیاد. همین رفاقت جدی و تاثیرگذاری غیرمستقیم، باعث میشه رضا روز آخر ساخت خونه، به عنوان یه فرد تاثیرگذار توی کار، شیک و تزتمیز با موهای شونه کرده بیاد سراغ مون، پای خونه. 



بجز پرچم های یارضا که قراره دست همه حاضرین توی جشن بدیم، گروه سرودمون که رضا هم توش عضوه، قراره اجرا داشته باشند. 

برخلاف دفعات قبل، جشن رو توی مسجد نمیگیریم. 

قراره توی صحن همین خونه فرش های مسجد رو پهن کنیم و جشن بگیریم که همه، به ثمر نشستن تلاش جمعی یک روستا رو مزه کنند.

شربت انبه و صدو خورده ای آب نبات چوبی چند میوه خوشمزه  خریدیم با جایزه های کادو شده ی جشن با یه شاخه گل. 



انگار، امشب بعد از این همه جشن و شادی، اشک شوق توی دعاها برای زیارت دوباره ی مشهد، آرزوی شفای مریضای روستامون و حل شدن گرفتاری های اقتصادی مردای روستامون، دلم یه دل سیر روضه امام حسن میخواد. 
جهادی، بهت یاد میده که: "هیچچچچچچچی نیستی!" 
مبادا دلتو خوش کنی فکر کنی خبریه ها.  اینقدر کم کاریا هست که تو پروندت ثبته. 
نشستم همون کنج خلوت همیشگی ام روی خاک‌ها. یه چشمم به خونه و یه چشمم به ستاره های آسمون. 
بی شک جهادی، برام شده خلوتکده ی امام حسن (ع).

-----------------------------------------
عشق نوشت: یک "سر"ی دارم و یک "دل"، دو برادر بردند / داده ام دل به "حسن"، سر به "اباعبدالله" ... 
  • ۲ نظر
  • ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۴
  • ۷۲۸ نمایش
  • سوره کوثر

اردوی جهادی تابستانه (6)


استادی اونجا یود که برای ساخت خونه به ما کمک زیادی میکرد تا اندازه ها دقیق باشه و نقصی توی کار نباشه. 

گاهی در عین حال که اون سنّی بود و ما شیعه، اما جوری با هم کار میکردیم که انگار مدت هاست همو میشناسیم و به هم علاقمندیم.  اصلا حرفامون به حاشیه نمیرفت و حتی یکبار هم بجز بحث افق شرعی نمازش، بحث از تفاوت ها و اختلاف ها نکردیم.  

خونه هم که کار اسکلت اش رو تموم کرده بودیم و محل درب و پنجره اش دراورده بودیم، کم کم داشت زیبایی خودش رو بروز می داد. ذوق و شوق اهالی خونه و بازدید مردم روستا از خونه و سهیم شدن در این خوشحالی شون واقعا دلنشین بود.  همه به نوبه خودشون از این اتفاق خوشحال بودند. 



اینم نمایی از داخل خونه که تازه سیمان کف اون رو ریخته بودیم و صاف کرده بودیم. 

سیمان سفید دیوار و همچنین موزاییک های سقف، جلوه‌ی قشنگی به خونه داده بود. 



توی همین دید و بازدیدا و تلاش بچه ها، دو تا از فنچولکای ریزه میزه یه بشکه پیدا کرده بودن و بصورت افقی انداخته بودنش روی زمین و مثل اسب ازش سواری میگرفتن.  همین که توجهم جلب میشه به سمت شون و میخوام دوربین ام رو بیرون بیارم، جمعیت شون بیشتر میشه.  شاید این بچه ها هم میدونن دوباره این لحظه ها، به این زودیا پیش نمیاد.



در این لحظه، شیطونی من و رضا گل کرد. رضا یه تفنگ آب پاش داشت که خیلی خوب عمل میکرد. 



در کمتر از چند ثانیه با همون تفنگ، افتادم دنبال بچه ها و صدای جیغ و خنده در حال فرارشون، تا یه روستا اون ور ترم می‌رفت. 

بچه ها اونقدر بهشون خوش گذشت که تا ساعت ها بعد، بلند بلند صدام میکردن و تقاضای دوباره دنبال کردن شون. 

لحظات شاد و خنکی که گرما رو از یادمون برده بود. 

بیشتر از اون که دل اونا توی یک روستای دور از امکانات شاد بشه، دل پیر و پژمرده‌ی ما بود که با این همه طراوت و خنده، نو میشد.

گاهی باید برای دل خسته ی آدما، اینطوری نسخه پیچید: دو رکعت نماز شکر بعد از یک ساعت بازی با بچه های روستا. 

 

                                                                                                                    ادامه دارد ...

----------------------------------------

* عشق نوشت: لال باد آنکه بگوید که حسن (ع) بی حرم است/ آسمان: گنبدتان، کل زمین: صحن شماست!

  • ۳ نظر
  • ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
  • ۷۹۶ نمایش
  • سوره کوثر
اردوی جهادی تابستانه (5)

یه بشکه ی بزرگ بود که برای آب کردن و استفاده ازش جهت شستشوی دست، اورده بودیم جلوی خونه‌ی در حال ساخت. اما کم کم نقش های دیگه ای پیدا کرد.  مثلا بچه ها، ماشین اسباب بازی شون رو مینداختن توش و مثل قایق باهاش میکردن. یکی دیگه عروسک کوچیکش رو سوار اون قایق میکرد و بقیه هم برای امور مهمی مثل بررسی امکان خلقت انسانی در رسوندن کف دست به انتهای بشکه‌ مسابقه می دادند! 


اما همین بودن کنار بچه ها، واقعا برکت کار بود.
آره! سخت بود کنترل شون. یه بار حسین شش ساله رو به قصد تنبیه گرفته بودم و تا مرز انداختن توی بشکه بردمش!  به مامانش هم گفته بودم اگه میخواد بیاد اینجا بلوک زیر پای بچه ها رو خراب کنه و همه از اون بالا سقوط کنیم پایین، راحت یک کلام بیاد بگه خب. چرا اینقدر تلاش مذبوحانه!؟ 
اما عصر همون روز، اتفاق خوبی افتاد. بارها میشد دلم هوس چایی میکرد ولی چون همه جمع نمیشدیم، از کیسه ام میرفت.  تا اینکه بالاخره یه روز، یک دوست نازنین، دعوتم کرد به یک چای دو نفره‌ی خوش طعم و ماندگار که قبلش، برای یکی از مشکلاتش کلی دعا برداشته بودیم و حالا روزهای حل شدن اون مشکل بود.


اما اون سمت ماجرای ساخت خونه، ایام ولادت امام هشتم بود و گروه خواهران، شدیدا در حال فعالیت برای فراهم سازی مقدمات جشن.  


جدا از تمرین هشت نفره‌ی بچه های گروه سرود امام حسن مجتبی که مداحی یا ابالحسن یارضا رو کار میکردن، با کوله باری از ذوق و سلیقه، دخترا جمع شدن و مشغول نقاشی پرچم های «یارضا» شدن. پایین هر پرچم، یک شماره نوشته بودیم از یک تا 140. اون وقت توی جشن باید همه، پرچم هاشون رو نگه میداشتن تا موقع قرعه کشی، اگه عددشون بین هشت عدد انتخابی بود، بیان و جایزه عیدی بگیرن. 
کنار هم گذاشتن این همه پرچم که به کمک خود بچه ها تزیین و آماده شده بود، صحنه ی قشنگی رو خلق کرده بود. 


روستا، در کنار ساخت و ساز عمرانی، مشغول یک ساخت و ساز فرهنگی هم بود.  چیزی که همیشه توی هر اردو بهش عمیقا معتقد و پایبندیم که اردوی عمرانی صرف، اثر لازم رو نداره.

قرار شد جشن میلاد رو بلافاصله بعد از تموم شدن کار خونه برگزار کنیم. همه در انتظار جشن بودند و در حال کمک به اتمام خونه.

                                                                                                                                ادامه دارد ...
---------------------------------------------
* عشق نوشت: دنیاست خاک و هیچ ندارم به غیر دوست / دنیا سوای نامِ « حسن (ع) » دل بریدنی است ...
  • ۱ نظر
  • ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • ۸۲۴ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (32)

۲۴
شهریور

اردوی جهادی تابستانه (4)

آهن های در و پنجره و سقف، برامون رسیده. سریع یکی از جوونا رو میفرستم تا ضد زنگ بخره و جَلدی برگرده. 

تقریبا نیمی از روزهای اردو و ساخت وساز خونه گذشته و کار، الحمدلله پیشرفت خوبی داشته. ضد زنگ که میرسه، مامان خونه (یعنی خونه ای که داریم میسازیم) با همکاری پسرش قاسم، برای شروع کار جلو میاد. یک حرکت خانوادگی!  

قاسم واقعا دوست داره مثل یک مرد بزرگ بهش کار سپرده بشه.  شروع میکنه به ضد زنگ زدن. یک تنه تا آخرش میره جلو.



اما هرچقدر هم که اهل مقاومت و ایستادگی باشی، گررررررررمای بلووووووچستان، یه چیز دیگه است! 

واقعا میتونم ادعا کنم که توان همه مون تحت تاثیر گرما قرار گرفته بود و گاهی تا مغز استخون هامون، داغ میشد.  در کمتر از چند دقیقه، لیوان استیل مخصوص آب خوردن مون، طوری زیر گرما، حرارت میگرفت که آب یخ داخل لیوان، زیر ده ثانیه ولرم میشد! 

وای به حال اینکه باد داغ هم شروع به وزیدن میکرد. یعنی آن بیلیویــبِل!  غیر قابل باور بود مثل موشک!

این ها شوخی نبود. گاهی، بچه های روستا هم دیگه واقعا زیر گرمای روستای خودشون، کم می آوردند و به مرحله های ضعیفی از جنون کشیده میشدن.  تعریف کردنش هم سخته.

یوسف، اون روز بدجوری در نبرد با آفتاب بلوچستان، مقاومت کرده بود.  تا به خودمون اومدیم، داشت زیر آب دینام، دیوانه وار حموم میکرد!



شب که برای پخش فیلم مسجد بودیم، بدون اشاره به اسم کسی، برای بچه ها از برکت کار کردن برای خدا گفتم.

گفتم خیلیا برای اینکه بقیه بهشون بگن آفرین، کار میکنن. خیلیا هم برای اینکه خدا بهشون بگه آفرین، کار میکنن. لبخند بچه ها و غوغای تو دل شون، تایید حرفام بود. 

اون شب، یوسف دوبار در اوج تشنگی هام، بدون اینکه آب بخوام، برام آب خنک آورد.

                                                                                                                    ادامه دارد ....

----------------------------------

عشق نوشت: هرچه دارم میدهم ای آفتاب / روی قبر مجتبی (ع) کمتر بتاب ...

  • ۳ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۱
  • ۹۵۲ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (31)

۱۷
شهریور

اردوی جهادی تابستانه (3)

یه چیزی که خیلی خطرناک بود، پرسه زدن خرده بچه ها دور و بر بلوک های بالا رفته بود که چون هنوز خودش رو نگرفته بود، احتمال جابجایی و خدای نکرده سقوط وجود داشت. از طرفی بچه ها وقتی شور و شوق بازی فرا میگرفتشون،  اونقدر غرق دویدن میشدن که دیگه یادشون میرفت اینجا خونه در حال ساخته. 

مدارا با بچه ها و گاهی هشدار جدی بهشون، کاری بود که میتونست روی چهره بچه های جهادگر در نگاه بچه ها تاثیر بذاره. چیزی که واقعا می شد توی بعضی نگاه های بچه ها اونو دید. 

از طرفی، اونقدر ظرافت‌کاری داشت کار خونه که فقط کافی بود یک ردیف یا حتی یک بلوک، نامنظم دربیاد. اون موقع تا ثریا میرفت دیوار، کج. 



روزهای کار، مواجه شده بود با طراوت کودکان و خردسالان روستا.  

واقعا صدای خنده ها و بازی های معصومانه شون، قرص آرامش بخشی بود برای تحمل فشار کار و گرمای شدید هوا. 

توی همین خنده ها، موقع پذیرایی چای شیرین ازمون، وقتی خستگی روی دوش مون، سنگینی میکنه، دیدن صحنه ی عاشقانه ی خواب هادی و مهدی که خیلی ناز، به خواب رفتند، حالم رو خوب میکنه. 



هروقت بچه های روستا خسته میشن و یه گوشه میشینن، بهترین فرصته که منم بگم خسته شدم و میخوام چند دقیقه کنار بچه ها بشینم!  تو این لحظات، بیشتر از هزار منبر و جلسه اخلاق و کلاس درس میتونم تا اعماق باورهاشون راه پیدا کنم و شریک خلوت شون با خدا بشم.

تماشای اشک بچه های پاک و معصوم، برای خدا در تاثیر از محبت خدا، از زیباترین لحظه های اختصاصی عمر منه.

                                              

                                                                                                                   ادامه دارد ...

------------------------------------------------

* عشق نوشت: ای فرشچیان! فکر "حسن ع" باش که زود است / پیروزی ما بر عربستان یهودی!

  • ۵ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۰
  • ۹۴۴ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (30)

۰۷
شهریور

اردوی جهادی تابستانه (2)


شب ها بعد از نماز توی مسجد، بمدت بیست دقیقه، برنامه پخش فیلم کارتونی داشتیم.  به همین بهونه هم که شده بود، جمعیت بیشتری از بچه ها و نوجوون ترها رو توی مسجد شاهد بودیم.

اوایل، بعضی از بچه ها بخاطر اینکه روزها نمیومدن برای کمک به ساختن خونه، کمی خجالتی تر از بقیه و با این شکل:  وارد مسجد می شدن. ولی من بدون ذره ای فرق توی محبتم بین بچه ها، همه شون رو با روی باز دعوت میکردم به تماشای فیلم. اما بجاش، برای بچه هایی که موقع کار، سر و کله شون پیدا میشد، توی همون ساعات کار، شوخی ها و بازی های خاص همون فضا رو داشتم. 

مثلا وقتی ملات آماده می کردیم، مسابقه میذاشتیم تا بچه ها یه چیزی روش بکشن.  یکی دختر و پسر میکشید. یکی خط خطی میکرد. یکی قلب تیرخورده!  نوبت به من که میرسید، فرغون رو به سمت بچه ها میچرخوندم و آروم آروم طوری که بچه ها بتونن حدس بزنن، مینوشتم: جهادی. همونم بچه ها با قلب، تزیین میکردن!


 


چیزی که خیلی محل توجهم بود، این بود که برخلاف ِ نگاه حسادت آمیزی که گاهی گریبان گیر بعضی از خانواده های روستا می شد، بچه ها و نوجوون ها از شرکت توی کارهای این خونه، خیلی خوشحال بودن.  همین، نوید این رو میداد که نسل متفاوتی در راه روستای ماست. نسلی که آرزوی خدمت به مردم داره و از پیشرفت و شادی دیگران، لذت میبره. نسلی مردم دوست، خیرخواه و در عین حال، باعرضه.  

گاهی ازشون میپرسیدم خونه که مال شما نیست! پس چرا دارید کمک میکنید؟ اکبر و علی با این ژست:  و یوسف و حسن با این ژست:  جلوم درمیومدن و در نهایت، سلیم با این سوال که: «خونه ی خودتم که نیست، پس چرا داری کمک میکنی؟»، قانعم میکردن! 

حتی گاهی می دیدم، رضا و حسین، با وجود تشنگی زیاد، اول از کلمن آب، برای همه توی همون لیوان استیل، آب سرد میارن و بعد که همه یک دور آب خوردن، خودشونم آب میخورن!  رضا دیده بود که یکبار وقتی به همه آب میدادم، بطری آب تموم شده بود و به خودم نرسیده بود. این رضا، شخصیتی بود که بیشتر بچه ها به نماز نخوندن یا نماز اشتباه خوندن، معرفیش میکردن. 

با همین خندیدن ها، کار خونه پیش میرفت. بلوک بلوک، بابرکت و پرشکوه. 



تمام روزهایی که میگذشت، از توی خونه ی کــپَــری، صدای قشنگ یک مداحی معروف میومد: "یاابالحسن یارضا ...". اول تصورم این بود که تلویزیون داره به مناسبت ایام میلاد امام هشتم، این کلیپ صوتی رو پخش میکنه. اما بعد دیدم نه، قاسمه!  با همون سکوت مرموزانه اش گوشی مامانش رو برمیداره و این مداحی رو پخش میکنه. ولی بعد میذاره اش توی یک لیوان و لیوان دیگه رو هم معکوس روی اون میذاره! طوری که صدا حبس بشه  بعد طوریکه انگار لذت می بره از این کارش، میره سمت بچه ها و از صدای مداحی به صورت خفه و انعکاس یافته، جمع رو مستفیض میکنه! 

                                                                                                                                                ادامه دارد ...

-----------------------------------------

* عشق نوشت: ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم/ گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است ...

  • ۳ نظر
  • ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۰
  • ۶۲۴ نمایش
  • سوره کوثر

جهادی نوشت (29)

۰۴
شهریور

اردوی جهادی تابستانه (1)


به محض پیاده شدن از ماشین، بچه های روستا که از ماجرای این اردو خبر داشتند، با دسته ی همیشگی شون اومدن به استقبال مون. بچه هایی که دیگه بچه نیستن و هرکدوم قد کشیدن و بزرگ شدن.

خیلی زود شروع کردیم به تماس با ارزون ترین مصالح فروشی در اطراف روستا. آره خب، مسئولین استانی، تعداد زیاد گروه های جهادی رو بهونه کردن برای اینکه نه تنها کمک نقدی نکنن بلکه حتی سیمان و سنگ و ماسه و بلوک هم به ما ندن. پس تمام هزینه ها به دوش خودمون و خیرین نازنینی خواهد بود که قراره حماسه ای متفاوت به پا کنند.

هوا، گرم نیست؛ تقریبا جوشه!  تردد عادی توی روستا هم توی بعضی ساعت ها، محاله. چه برسه به شروع ساخت خونه که با تخمین ابتدایی ما، پنجاه کیسه سیمان، چهارده ماشین ماسه، دو ماشین سنگ، هشتصد و پنجاه عدد بلوک و مقادیر لازم گچ و سیمان سفید و درب و پنجره و شیشه و لوازم برق کشی و ادواتی مثل فرغون، بشکه، چوب، بیل، کلنگ و غیره لازم داره.  بماند که از همین حالا هم شیطان، خوب بلده کار رو محال و نشدنی جلوه بده.

با هماهنگی سید -از بچه های جهادی روستا- صبح روز اول کار، محدوده ی ساخت خونه با توافق ما و اهالی خونه، در گوشه ای از صحن حیاط، مشخص و خطوط لازم برای کندن پی خونه هم کشیده میشه.  اما با صحنه ای مواجه میشم که 



بچه های قد و نیم قد، بیل و کلنگ به دست، یه پا بچه جهادی شدن برا خودشون.  حسن و حسین، دارن طبق خطوط، زمین رو میکنن و خاک ها رو بیرون میریزن. یوسف هم زورش به رضا نرسیده و منتظره تا خسته بشه و تیز، کلنگ رو ازش بگیره!  یونس هم اون وسط سرش بی کلاه مونده و دور خالی میزنه! 

پشت صحنه، خونواده ی میزبان از داخل خونه ی کپَری، برامون فلاکس چایی و کلمن آب سرد آماده کردن.

بچه های کوچیک که دیگه مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا میرن. منظره ای شده این روز اول!  جهادی متفاوتی در راهه انگار. جهادی خاصی که به عشق امام حسن گوشه ای از غربتکده ی عاشقان کریمانه اش، ریشه گرفته و چیزی جز عنایت مادرانه (س) نیست.

همه چیز، نوید یک حرکت جهادی خاص رو میده.  الحمدلله کما هو اهله.

بعضی از بچه ها تازه از خواب بیدار شدن و وقتی این انگیزه و تلاش هم سن و سالاشون رو می بینن، گیج و مبهوت به جمع اضافه میشن و بعد از کمی گپ و خنده، تقاضای پذیرش مسئولیت دارند! 

چیزی نمیگذره که اولین ماشین بار سنگ، از راه میرسه. جوون ها و نوجوون ها و حتی بچه ها با دقت خاصی، تخلیه بار و افتادن سنگ ها از بالا به پایین رو نگاه میکنن.  این، اولین قسمت کاره. 



باید تا نهایت دو و سه بعد از ظهر، پی خونه کنده شده باشه و بعد بریم ناهار. پس سرعت رو بالاتر می بریم. دیوارهای حیاط - منظورم همون چوب های نخل خرماست که اهالی روستا به جای دیوارهای بلوکی یا آجری که برعکس اهل سنت اونجا، وسع مالی شون نمیرسه، دورتادور خونه شون کشیدن- مقداری مانع راحتی کارمون میشه.  با صاحب خونه مطرح میکنیم و چوب ها رو با کلی زور زدن، از داخل زمین بیرون میکشیم.

حالا باید بچه ها برن کنار تا کمی زودتر، کارها پیش بره. 

توی همین حال و هوا، به اذان ظهر نزدیک میشیم. به لباس هام آب میزنم و از بچه های روستا میخوام که اذان با من باشه. این لطف رو در حقم میکنن و حالا صدای اذان اهل سنت مون که تموم میشه، نوبت به بیشتر کردن اکوی بلندگوی مسجدمون میرسه. چشمام رو می بندم و با اذن امام حسن علیه السلام، میخونم: ... الله اکبـــــر الله اکــــبر ...

                                                                                                                                                  ادامه دارد ...


---------------------------------------------

* عشق نوشت: بین تاریکی دنیا، نظری کرد به ما / ما هدایت شده ی چهره ی ماه حسنیم!

  • ۶ نظر
  • ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۵
  • ۷۶۵ نمایش
  • سوره کوثر